Farsi version

 نه به جنگ با ایران 

  افسانه رهایی بخشی حمله نظامی

همسر یکی از کشته‌شدگان دی ماه به نام افسانه، ویدیویی از او را منتشر کرده که رو به دوربین میگوید: سلام به خودمون، به خود بیست سال بعدمون، بعدا این فیلمو میبینیم میگیم من چه جوون بودم، تو چه جوون بودی، ایلیا چه کوچیک بود. بعد ناگهان به صرافت می‌افتد و با لطافتی عجیب رو به دوریین میگوید: یعنی اصلا زنده هستیم؟ اگه زنده نبودیم هرکی این فیلمو میبینه ما رو حلال کنه. ه 

زن جوان است و زیبا، صدا و لحن مهربانی دارد و فارسی را با لهجه گیلانی حرف میزند، لهجه خودم. زن را دوست دارم، بارها ویدیو را نگاه میکنم و هر بار اشکم سرازیر میشود و هربار فکر میکنم این روزها که بگذرند، یعنی اصلا زنده هستیم که ببینیم چقدر درست فکر میکرده ایم؟

این متن را برای این نمینویسم که کسی را به مواضع خودم دعوت کنم یا کسی را توجیه کنم که چرا فکر میکنم حرفهایم درست است، یا برای اینکه از خودم دفاع کنم. این متن را مینویسم برای آینده، برای سالها بعد که این روزها تبدیل به خاطره میشوند و خیلیها یادشان میرود که چطور فکر میکردند، چه عقیده ای داشتند و چقدر تحلیلشان از شرایط واقعگرایانه بوده است. مینویسم که یادم نرود. ه 

اینها را برای خود بیست سال دیگرم مینویسم، چه مرده چه زنده 

من با جنگ مخالفم، با حمله نظامی به هر کجا هم مخالفم. با تحریم هم. به هر دلیلی و با هر توجیهی. با سلطنت طلبی هم مخالفم. با هر شاهزاده ای از هر سلسله ای مخالفم. با مردی که دفترچه دوران گذارش اختیاراتی بیشتر از شاه به او میدهد هم مخالفم. با جاوید هر نام و لقبی گفتن جز نام ایران هم مخالفم. با علم کردن پرچم شیر و خورشید که شیرش را از اسدالله و شمشیرش را از ذوالفقار دارد هم مخالفم، با سوزاندن پرچم و قرآن و مرده باد و مرگ بر و اعدام هم مخالفم، با اعدام زندانی سیاسی، قاچاقچی مواد مخدر، تروریست، ایادی رژیم فعلی و قبلی و آتی و هر آنچه زنده است و نفس میکشد هم مخالفم. بیش از همه اینها با حکومتی مخالفم که اصولا کار را به جایی رسانده است که من بخواهم بگویم که با اینها، که بدیهیاتند مخالفم. ه 

با اینحال، میفهمم که چرا مردمی هستند از جنس خودم که با حمله نظامی به کشور خودشان موافقند، با تحریم هایی که جیب مفسدان و رانت خواران را پرپول و سفره مردم را خالی میکنند موافقند. میفهمم که چرا فریاد میزنند جاوید شاه و چرا هر پرچمی جز پرچم رسمی و هر وضعی جز وضع فعلی را انتخاب میکنند. ه 

میفهمم که مردمی که به خیابان میروند و فریاد میزنند، مردمی که مسجدها را آتش میزنند، مردمی که به سناتور جنگ‌افروزی چون گراهام و سیاستمدار دیوانه‌ای چون ترامپ می آویزند، از بن‌بست سیاسی خسته‌اند، از سرکوب متنفرند، از هر تغییری ناامیدند. میفهمم که الزاما خشونت‌طلب، بیسواد، لمپن و فاشیست نیستند، بلکه مستاصلند. ه

من همه اینها را میفهمم و میفهمم هم که فهمیدن انگیزه، امر ناصواب را صواب و کار خطرناک را بیخطر نمیکند. ه 

اینها را برای انسانهای خشمگین و خسته و مستاصل نمینویسم، برای خودم مینویسم، برای آینده ام. ه 

کسانی هم اما هستند که تلاش میکنند همه این انگیزه ها را با روایت های تاریخی، قوانین بین‌المللی و نمونه‌های قبلی توجیه و تقدیس کنند. یا شاید هم فقط تلاش میکنند با وجدان خود رو به رو شوند. نمیدانم. اما همه‌شان را میخوانم و به دقت گوش میدهم. اگر نه همه، اغلب این دلایل و توجیهات نسبتا آبرومند و پر زرق و برق را میتوانم اینطور دسته بندی کنم:

شواهد تاریخی و توهم جنگ رهایی‌بخش -

توهم کنترل‌پذیری جنگ -

توهم وجود آلترناتیو و دوران گذار -

و مینویسم که یادم باشد چرا فکر میکنم اینها توهمند. ه 

بحث درباره حمله نظامی به ایران معمولاً میان دو قطب احساسی شکل می‌گیرد: یا دفاع از وضع موجود تلقی می‌شود، یا امید به رهایی سریع. من نه در موضع دفاع از ساختار فعلی هستم و نه در موضع انکار خشم و بن‌بست سیاسی. پرسش من این است که اگر از منظر تجربه تاریخی، تحلیل ساختاری و رفتار بازیگران امروز نگاه کنیم، آیا جنگ می‌تواند به آن نتیجه‌ای برسد که حامیانش تصور می‌کنند؟

برای این کار تجربه‌های تاریخی تغییر رژیم از طریق مداخله نظامی در دنیای جدید یعنی بعد از جنگ جهانی دوم را بررسی کردم. این لیست تمام موارد مداخله نظامی خارجی به منظور تغییر حکومت از سال ۱۹۴۵ است: ه

مواردی وجود دارند که در طولانی مدت نتایج مثبتی داشته اند که از وضعیت قبلی خیلی بهتر بوده‌اند، مثل آلمان (البته فقط آلمان غربی)، ژاپن، پاناما و گرانادا. در مقابل، مداخلاتی مانند عراق، افغانستان و لیبی نشان داده‌اند که سقوط حکومت لزوماً به ثبات پایدار نمی‌انجامد، بلکه میتواند خلأ قدرت و بی‌ثباتی مزمن ایجاد کند. خیلی زیاد میشنوم که ایران افغانستان یا عراق یا سوریه نیست. که البته گزاره درستی است، ولی مساله این است که ایران آلمان غربی یا ژاپن هم نیست. سوال مهم این است که ایران از نظر ساختاری به کدام گروه نزدیکتر است. ایران کشوری با جمعیت بالا، وسعت جغرافیایی گسترده، مرزهای متعدد و موقعیت ژئوپولیتیک پیچیده است. برای همین تصمیم گرفتم ایران را با کشورهای تحت حمله در جدول بالا مقایسه کنم. برای اینکه مقایسه دقیق باشد، شش شاخص کلیدی را مبنا گرفتم: وسعت جغرافیایی و جمعیت، پیچیدگی اجتماعی و شکاف‌های درونی، ظرفیت نهادی و ساختار امنیتی، موقعیت ژئوپولیتیک و تعداد بازیگران منطقه‌ای، وجود یا عدم وجود «طرح بازسازی» معتبر و تضمین‌شده، تجربه تاریخی منطقه‌ای از مداخله خارجی

در نگاه اول، شباهت ایران از نظر اهمیت انرژی، موقعیت منطقه‌ای و تنوع اجتماعی به عراق پس از ۲۰۰۳ یا سوریه پس از ۲۰۱۱ بیشتر از شباهتش به آلمان ۱۹۴۵ است. اما آیا واقعا همینطور است؟ آیا ایران شبیه آلمان و ژاپن است؟

آلمان و ژاپن معمولاً به عنوان نمونه‌های «موفق» ذکر می‌شوند. اما تفاوت‌های ساختاری بین ایران و آنها وجود دارد، مثلا: آلمان و ژاپن هر دو پس از جنگ جهانی و شکست کامل نظامی تسلیم شدند، اشغال این کشورها همه‌جانبه بود و برای طولانی‌مدت رخ داد، بازسازی عظیم اقتصادی و نهادی صورت گرفت که براساس طرح مارشال برنامه‌ریزی شده بود. محیط بین‌المللی جنگ سرد به نفع بازسازی آن‌ها بود. اما در مورد ایران امروز، شکست کامل نظامی پیش‌فرض نیست. اشغال سراسری در کشوری با این وسعت هزینه‌ای بسیار عظیم دارد. هیچ نشانه‌ای از تعهد به بازسازی چندصد میلیارد دلاری وجود ندارد. محیط منطقه‌ای بی‌ثبات‌تر از اروپای پس از ۱۹۴۵ است.  ه

در مقابل آیا ایران شبیه عراق است؟

ایران مانند عراق کشوری نفتی با اهمیت ژئوپولیتیک بالاست، مرزهای متعدد و همسایگان فعال دارد، تنوع قومی و مذهبی در آن بالاست و مانند عراق ساختار امنیتی چندلایه دارد. ه 

اتفاقی که در عراق افتاد این بود که: ه

انحلال ارتش و ساختار دولتی خلأ قدرت ایجاد کرد

بازیگران منطقه‌ای از جمله خود ایران وارد شدند

جنگ داخلی و سلفیگری شکل گرفت و تا امروز هنوز آثارش باقیست. ه

ایران از نظر انسجام ملی و ظرفیت نهادهای حکومتی قوی‌تر از عراق ۲۰۰۳ است، اما از نظر ریسک چندبازیگری منطقه‌ای شباهت قابل توجهی دارد.

آیا ایران شبیه لیبی است؟

لیبی دوران قذافی دارای دولت شخص‌محور و نهادهای دولتی و رسمی ضعیف بود و پس از سقوط دولت، فروپاشی بسیار سریع رخ داد. 

در مقابل، ابران نهادهای رسمی و موازی تثبیت‌شده و شبکه اداری حکومتی گسترده و زیرساخت‌های پیچیده دارد، در نتیجه از نظر فروپاشی سریع، شبیه به لیبی نیست اما از نظر خطر چندپارگی پس از خلأ قدرت، همانقدر هشداردهنده است. 

آیا ایران شبیه سوریه است؟

شباهت‌های ایران و سوریه شامل، موقعیت گره‌گاهی منطقه، حضور همزمان چند قدرت منطقه‌ای و جهانی، امکان جنگ نیابتی چندلایه میشوند پس اگر در ایران خلأ قدرت ایجاد شود، الگوی سوریه از نظر ورود همزمان بازیگران خارجی محتمل‌تر از الگوی آلمان است. باید توجه داشت که حتا در الگوی موفقی مانند آلمان، ورود همزمان بازیگران خارجی منجر به دوپارگی کشور شد، مساله ای که علی‌رغم تلاش بسیار و قدرت اقتصادی و سیاسی آلمان غربی تاثیرات سیاسی، اجتماعی و اقتصادیش هنوز سی سال پس از اتحاد مجدد ادامه دارند. با این حال متاسفانه ایران نه آلمان ۱۹۴۵ است و نه خاورمیانه‌ی پس از ۲۰۰۳. 

برای همین سعی کردم برای شاخص های بالا به کشورهای داخل جدول امتیاز کمی بدهم و با ایران مقایسه کنم. یعنی فرض کردم که فارغ از مثبت یا منفی بودن، وضعیت ایران در هر کدام از این شاخص ها نمره کامل میگیرد و کشورهای دیگر در مقایسه با ایران نمره میگیرند. بعد «میانگین شباهت ساختاری به ایران» را حساب کردم.

متاسفانه این مساله که ایران امروز به نمونه‌های ناموفقی و حتا فاجعه‌باری مثل عراق و سوریه شباهت بیشتری دارد تا نمونه‌های موفق و رویایی مثل گرانادا، پاناما یا ژاپن قابل انکار نیست. 

در عین حال فکر کردم که اگر شباهت و تفاوت را در کشور مقصد بررسی کنم، بررسی ناقص و جهت دار است، برای همین فکر کردم که لازم است کسانی که روی مساله ایران امروز از طریق یا به وسیله حمله نظامی میتوانند موثر باشند را هم بررسی کنم. در غیر این صورت کامل نیست. برای اینکه این بخش کامل و منصفانه باشد، سه لایه را از هم جدا کردم:

دولت‌هایی که ممکن است در سناریوی حمله نقش مستقیم داشته باشند

بازیگران منطقه‌ای که حامی یا تسهیل‌گر باشند

بازیگران غیردولتی و شبکه‌های فشار سیاسی

مقایسه ساختاری این بازیگران با الگوهای موفق تاریخی مثل مدل موفق (آلمان، ژاپن) نشان میدهد که این دو جنگ جنگ کلاسیک بین دولت‌ها بودند نه نیابتی یا صرفا حملات هوایی، منجر به تسلیم کامل حکومت و اشغال سراسری کشور شدند، نسبتا فورا با بازسازی اقتصادی عظیم همراه شدند، در کشور مهاجم اجماع داخلی و تعهد طولانی‌مدت برای بازسازی وجود داشت. 

در سناریوی امروز علیه ایران، اجماع جهانی مشابه 1945 وجود ندارد، تسلیم کامل حکومت در کوتاه مدت امکان پذیر نیست، طرح بازسازی کلان اعلام نشده و اساسا در دستور کار نیست، تمایل به اشغال طولانی‌مدت بسیار پایین است و بازیگران منطقه‌ای متعدد حاضر و مشتاق به ایفای نقشند. در نتیجه: شباهت ساختاری بسیار پایین است.

در مقابل ایران در مقایسه با الگوهای ناموفق در مدل عراق 2003 از لحاظ: هدف گسترده، انحلال ساختار قبلی، خلأ قدرت و ورود بازیگران منطقه‌ای؛ در مدل لیبی 2011 از لحاظ: مداخله هوایی، فقدان طرح پساجنگ، چندپارگی داخلی؛ و در مدل سوریه از لحاظ مداخله چندبازیگری، جنگ نیابتی طولانی شباهتهای غیرقابل انکاری دارد. 

حتی اگر هدف برخی بازیگران حذف تهدید ساختاری باشد، ابزارهای محتمل امروز بیشتر به الگوی «ضربه محدود با پیامدهای غیرقابل‌مهار» شباهت دارد تا به پروژه‌های بازسازی منظم قرن بیستم. چون:

۱. علی رغم تمام تلاشها و لابی ها اجماع بین‌المللی گسترده وجود ندارد 

در 1945، در شرایط جنگ جهانی اجماع کامل بین قدرت‌های پیروز (متفقین) وجود داشت و شکست بدون قید و شرط متحدین رخ داده بود. اما در مورد ایران موضع شورای امنیت سازمان ملل دارای شکاف‌ است، چین و روسیه در بسیاری از پرونده‌ها مقابل اجماع غرب ایستاده‌اند، اجماع جهانی برای اشغال و از آن مهمتر بازسازی ایران وجود ندارد و بدون اجماع، پروژه بازسازی پایدار تقریباً ناممکن است.

۲. هزینه اشغال در قرن ۲۱ و تفاوت آن با قرن 20

نمونه تاریخی اش عراق، حدود دو دهه درگیری هزینه تریلیون دلاری برای ایالات متحده و تلفات انسانی گسترده برای عراق به جا گذاشت. 

پس از تجربه عراق و افغانستان، تمایل افکار عمومی آمریکا برای اشغال طولانی‌مدت بسیار کاهش یافته است. بدون اراده سیاسی برای اشغال بلندمدت، مدل آلمان تکرارشدنی نیست.

۳. مقیاس و جغرافیای ایران

ایران نزدیک 90 میلیون جمعیت دارد، بسیار وسیع است و با چندین کشور فعال منطقه‌ای مرز مشترک دارد. اشغال کشوری در این مقیاس نیازمند صدها هزار نیروی نظامی است. هیچ نشانه‌ای از آمادگی چنین پروژه‌ای وجود ندارد و عملیات هوایی یا سایبری بسیار محتمل‌تر است.

۴. چندبازیگری منطقه‌ای

در عراق و سوریه دیدیم که پس از ضربه اولیه بازیگران منطقه‌ای (از جمله خود ایران) وارد کشور شدند، رقابت نیابتی شکل گرفت و جنگ از کنترل اولیه خارج شد. در مورد ایران، با توجه به موقعیت ژئوپولیتیک، احتمال ورود همزمان بازیگران متعدد بسیار بالاست و این همان تعریف «پیامدهای غیرقابل‌مهار» است.

۵. نبود «طرح بازسازی» اعلام‌شده

در آلمان و ژاپن بازسازی اقتصادی سیستماتیک، اصلاح قانون اساسی، تضمین امنیتی بلندمدت در دستور کار قدرتها بود و حتا در این شرایط هم به تجزیه آلمان منجر شد. در مقابل امروز هیچ برنامه رسمی برای بازسازی چندصد میلیارد دلاری ایران مطرح نشده و حتی بحث عمومی درباره اداره پساجنگ وجود ندارد و از عبارات انتزاعی مانند به دست خود مردم استفاده میشود. اگر ضربه‌ای وارد شود، بیشتر احتمال دارد هدف «تضعیف» باشد، نه «بازسازی».

۶. ابزارهای مدرن جنگ 

جنگ‌های امروز با 80 سال پیش تفاوتهای اساسی دارند. جنگهای سایبری، حملات دقیق، عملیات محدود، تحریم ترکیبی با ضربه نظامی در سالهای 1940 وجود نداشتند.  این مدل‌ها معمولاً به تغییر رفتار یا تضعیف می‌اندیشند، نه به اشغال و ملت‌سازی.

با تمام این احوال چرا برخی تصور می‌کنند سناریوی آلمان ۱۹۴۵ قابل تکرار است؟ این تصور معمولاً بر هفت پیشفرض استوار است.

اول اینکه دیکتاتوری سقوط می‌کند و جامعه آزاد می‌شود

اگر روایت پایان جنگ جهانی دوم را ساده کنیم، در آن رژیم نازی سقوط کرد، ساختار سرکوب از بین رفت، جامعه آلمان به سمت دموکراسی رفت و از این روایت نتیجه گرفته می‌شود که اگر رژیم اقتدارگرا ساقط شود، جامعه مسیر طبیعی آزادی را پیدا می‌کند.

اما در تحلیل تاریخی دقیقتر، دموکراتیک شدن آلمان صرفا محصول سقوط نبود، بلکه نتیجه ترکیب شکست کامل نظامی، اشغال طولانی، پاکسازی نهادی و سرمایه‌گذاری عظیم خارجی بود.

دوم اینکه مداخله خارجی می‌تواند نظم جدید بسازد

برخی تصور می‌کنند همان‌گونه که متفقین توانستند آلمان را بازسازی کنند، یک ائتلاف خارجی هم می‌تواند ایران را بازسازی کند. اما شرایط 1945 منحصر به‌فرد بود. جنگ جهانی با اجماع قدرت‌های پیروز پایان یافته بود، اقتصاد جهانی در حال بازطراحی بود و رقابت بلوک شرق و غرب در دوران جنگ سرد بود که بازسازی آلمان را به پروژه‌ای استراتژیک تبدیل کرد. امروز و در منطقه نه جنگ جهانی وجود دارد، نه اصولا چنین اجماع ساختاری.

سوم نظم بین‌المللی

یکی از پیش‌فرض‌های پنهانِ کسانی که به «مدل آلمان» امید می‌بندند این است که نظم بین‌المللی هنوز همان نظم ۱۹۴۵ است؛ در حالی که آن نظم فرو ریخته یا دست‌کم دگرگون شده است.

مقایسه با آلمان و ژاپن فقط به این دلیل مشکل‌دار نیست که شرایط داخلی آن کشورها خاص بود؛ بلکه به این دلیل هم هست که جهان ۱۹۴۵ دیگر وجود ندارد. هر پروژه بازسازی پس از جنگ، نه فقط محصول وضعیت کشور هدف، بلکه محصول ساختار نظام بین‌الملل است. اگر آن ساختار تغییر کرده باشد، امکان تکرار آن تجربه نیز تغییر می‌کند.

در ۱۹۴۵، نظام بین‌الملل در حال بازتعریف بود. ایالات متحده و اتحاد شوروی به عنوان دو ابرقدرت پیروز، توان و اراده بازسازی مناطق نفوذ خود را داشتند. سازمان ملل تازه تأسیس شده بود و هنوز مشروعیت اخلاقی گسترده‌ای داشت. ناتو بعداً شکل گرفت، اما در چارچوب یک نظم دو قطبی منسجم عمل می‌کرد. شکست آلمان و ژاپن بخشی از پایان یک جنگ جهانی بود، نه نتیجه یک عملیات محدود یا مداخله منطقه‌ای.

امروز اما وضعیت کاملاً متفاوت است. جهان نه دو قطبی است و نه تک‌قطبی پایدار. رقابت میان آمریکا، چین و روسیه، نظامی چندقطبی و پرشکاف ساخته است. شورای امنیت سازمان ملل عملاً در بسیاری از بحران‌ها فلج است، زیرا وتوی قدرت‌های بزرگ مانع اجماع می‌شود. ناتو دیگر تنها بازیگر نظامی تعیین‌کننده جهان نیست و حتی در درون آن نیز اجماع سیاسی کامل وجود ندارد. مشروعیت مداخلات خارجی، به‌ویژه پس از عراق ۲۰۰۳، به‌شدت آسیب دیده است.

این جدول نشان می‌دهد که حتی اگر کشوری دقیقاً شرایط آلمان را می‌داشت، جهان دیگر شرایط ۱۹۴۵ را ندارد. در آن زمان، بازسازی بخشی از رقابت استراتژیک بین بلوک‌ها بود؛ امروز، قدرت‌های بزرگ خود درگیر رقابت مستقیم هستند و کمتر حاضر به سرمایه‌گذاری بلندمدت برای بازسازی کشوری بزرگ در منطقه‌ای بی‌ثبات‌اند.همچنین، در نظم جدید، جنگ‌ها بیشتر به شکل نیابتی و محدود رخ می‌دهند. تجربه اوکراین نشان می‌دهد که حتی یک درگیری کلاسیک بین دولت‌ها نیز به سرعت به میدان رقابت گسترده‌تر قدرت‌های بزرگ تبدیل می‌شود. در چنین محیطی، مداخله در کشوری با موقعیت ژئوپولیتیک ایران، به احتمال زیاد به رقابت نیابتی چندلایه می‌انجامد، نه به یک پروژه متمرکز بازسازی.

بنابراین، مقایسه ایران با آلمان ۱۹۴۵ نه تنها از نظر داخلی، بلکه از نظر ساختار جهانی نیز گمراه‌کننده است. آن تجربه در دل یک نظم خاص ممکن شد؛ نظمی که دیگر وجود ندارد. اگر قرار باشد تحلیل ما بر داده و تاریخ استوار باشد، باید بپذیریم که امروز هیچ قدرتی نه اجماع جهانی ۱۹۴۵ را دارد و نه تمایل و ظرفیت سیاسی آن را.

چهارمین پیشفرض  «ضربه سریع، بی‌ثباتی کوتاه‌مدت، سپس ثبات» است. 

در ذهن بسیاری، سناریو شبیه این است: حمله محدود- سقوط حکومت- دوره انتقال- انتخابات. اما درحقیقت و در تجربه الگوهایی که بیشتر شبیه ایران بودند، دیده‌ایم که فروپاشی امنیتی می‌تواند سال‌ها طول بکشد، نیروهای مسلح غیررسمی تکثیر می‌شوند، بازیگران منطقه‌ای وارد می‌شوند و ثبات کوتاه‌مدت فرضی، اغلب به بی‌ثباتی مزمن تبدیل می‌شود.

درمقابل اما پیشفرض پنجم این است که «ایران جامعه‌ای مدرن‌تر از نمونه‌های شکست‌خورده است». این استدلال از یک جهت درست است. ایران از نظر ظرفیت انسانی، آموزش، شهرنشینی و نهادهای اداری و اجتماعی قوی‌تر از لیبی یا افغانستان است. اما نکته تعیین‌کننده این است که موفقیت آلمان نه فقط به مدرن بودن جامعه، بلکه به شکست کامل، اشغال همه‌جانبه و بازسازی چندده‌ساله وابسته بود. اگر آن سه عنصر وجود نداشته باشند، شباهت اجتماعی به‌تنهایی کافی نیست.

ششمین پیشفرض اینست که جامعه آماده است، فقط مانع سیاسی باید برداشته شود

این استدلال ادعا میکند که مردم آماده‌اند و فقط ساختار سرکوب مانع است. این گزاره ممکن است بخشی از واقعیت باشد، اما تجربه عراق و لیبی نشان داده است که حذف ناگهانی ساختار قدرت (فارغ از منطقه آن) می‌تواند خلأ قدرت ایجاد کند، و خلأ الزاماً به دموکراسی نمی‌انجامد.

در برابر پیشفرض ششم اما پیشفرض هفتم اینست که «بعد از ضربه، یک چهره آماده (پهلوی) هست که خلا قدرت را پر کند.»

مساله این نیست که “پهلوی خوب است یا بد است”، مساله این است که آیا از نظر سازوکار سیاسی و اجتماعی می‌تواند به عنوان ستون گذار بعد از یک جنگ عمل کند یا نه.

ادعای رایج این است که ایران یکصدا پهلوی را می‌خواهد درنتیجه پهلوی “چهره وحدت” است در نتیجه در خلأ قدرت بعد از جنگ، سریع می‌تواند نظم بدهد بنابراین ریسک فروپاشی یا جنگ داخلی کم می‌شود.

من می‌فهمم چرا این امید جذاب است، اما به نظر من شواهد و منطق سیاسی از آن پشتیبانی نمی‌کند.

چرا به نظر من این فرض از نظر سیاسی شکننده است؟

 اول. یکصدایی ادعاست، نه داده

حتی اگر در شبکه‌های اجتماعی و تجمع‌های داخل و خارج کشور حضور پررنگ باشد، این به معنای نمایندگی کل جامعه ایران نیست. حتا وقتی یک میلیون نفر با این تفکر به خیابان بروند، یک میلیون از نود میلیون نفرند. ایران متکثر است. جامعه ایرانی ترکیبی است از گروه‌های طبقاتی، نسلی، قومی، مذهبی، شهری و غیرشهری. هیچ مکانیزم معتبر سنجش در داخل کشور در شرایط سرکوب و سانسور وجود ندارد. در نتیجه: “یکصدا” گفتن، بیشتر یک روایت اتحادخواه است تا یک واقعیت قابل اتکا. به علاوه من با گزاره‌های مطلق کار نمی‌کنم، چون جنگ دقیقاً جایی شروع می‌شود که سیاست با مطلق‌گویی جایگزین می‌شود.

دوم. مشروعیت، با محبوبیت فرضی یکی نیست

حتی اگر رضا پهلوی در میان مردم محبوب باشد، مشروعیت گذار نیاز به چیزهای دیگری دارد: توافق حداقلی نیروهای سیاسی مهم، پذیرش منطقه‌ای و بین‌المللی بدون تبدیل شدن به “پروژه دست‌نشانده”، توان مدیریت نهادهای موقت، امنیت، اقتصاد و ظرفیت میانجی‌گری بین گروه‌های رقیب. مشکل اصلی پهلوی در این سناریو، نه فقط توانایی شخصی او، بلکه سازوکار مشروعیت است. در فضای بعد از جنگ، هر نیرویی که نزدیک به پروژه حمله دیده شود، با بحران مشروعیت روبه‌رو می‌شود، حتی اگر نیتش خیر باشد.

سوم. جنگ، زمین بازی را به نفع نیروهای مسلح تغییر می‌دهد

بعد از جنگ یا حمله، معمولاً کسانی قدرت واقعی دارند که شبکه سازمانی داخل کشور دارند، کنترل منابع، سلاح، امنیت محلی یا مرزها را دارند، توانایی اجرایی دارند، نه فقط نمادین (به ادعای خودش و طرفدارانش که نقش او به عنوان شاه و شاهزاده فقط نمادین است). اگر یک چهره سیاسی، پایگاه سازمانی و اجرایی داخل کشور نداشته باشد، در لحظه بحران یا تبدیل میشود به پوشش سیاسی برای نیروهای مسلح پراکنده یا توسط بازیگران مسلح و فرصت‌طلب کنار زده میشود. این همان الگویی است که در بسیاری از فروپاشی‌ها دیده‌ایم، سیاستمدار نمادین، ابزار یا قربانی میدان می‌شود.

چهارم. پهلوی تنها “گزینه وحدت” نیست، گزینه “قطبیت” هم هست

واقعیت این است که نام پهلوی در ایران همزمان دو اثر دارد، برای بخشی امید، نظم، نوستالژی، ضدیت با جمهوری اسلامی است اما برای بخشی دیگر یادآور سرکوب، نابرابری، ساواک، تحقیر سیاسی، یا دست‌کم یک روایت تاریخی مورد مناقشه. پس در سناریوی بحران، پهلوی می‌تواند وحدت تولید کند، اما همزمان می‌تواند شکاف را هم فعال کند و در شرایط پساجنگ، فعال شدن شکاف، فقط بحث نظری نیست، می‌تواند تبدیل به مساله امنیتی شود.

پنجم. خطر شرطی کردن آینده به وجود یک نفر

وقتی یک پروژه گذار به فرد گره بخورد، چند مشکل پیش می‌آید، اگر آن فرد از صحنه حذف شود یا اعتبارش آسیب ببیند، کل پروژه فرو میریزد. به علاوه نیروهای دیگر احساس حذف می‌کنند و به سمت رادیکالیزه شدن می‌روند. و از همه مهمتر نهادسازی  مبارزه اجتماعی عقب می‌افتد چون همه منتظر “منجی” می‌مانند.

ششم.  سناریوی “پهلوی خلا را پر می‌کند” دو پیش‌فرض پنهان دارد

و آن پیش‌فرض‌ها اینند، با جنگ حکومت در کوتاه مدت سقوط میکنند و بعد از جنگ، کشور قابل اداره خواهد بود. اما بعد از حمله، اولویت‌ها معمولاً امنیت و کنترل خشونت، برقراری خدمات پایه‌ای مانند آب، برق و دارو، مدیریت جابه‌جایی جمعیت، کنترل گروه‌های مسلح و مرزها و جلوگیری از مداخله‌های نیابتی است. این‌ها کار نهاد دولت موقت است، نه کار نماد وحدت به "تنهایی" (رجوع شود به دفترچه گذار)

در مقابل ادعای مشروعیت نداشتن رضا پهلوی اما ادعای مشروعیت داشتن ایشان هم به دلایلی مثل پاسخ مردم به فراخوانهایش و دیدارهایش با سیاستمداران مطرح میشود. من اقبال گروه بسیار بزرگی از مردم به ایشان را میفهمم اما فکر نمیکنم این ادعاها پشتوانه حقیقی داشته باشند. اگر می‌خواهیم «بر اساس شواهد» حرف بزنیم، باید معیارهای قابل مشاهده را تعریف کنیم و بعد پهلوی را با نمونه‌هایی مقایسه کنیم که واقعاً از سوی دولت‌ها به عنوان آلترناتیو سیاسی به رسمیت شناخته شدند.

دولت‌ها وقتی یک اپوزیسیون را «بازیگر اصلی» می‌گیرند، معمولاً دست کم چند نشانه از این‌ها را می‌بینیم:

شناسایی رسمی (recognition) به عنوان رئیس دولت موقت، دولت در تبعید، یا نماینده مشروع مردم

انتقال نمایندگی دیپلماتیک (پذیرش سفیر، دفتر رسمی، یا تغییر سطح روابط)

جابه‌جایی کرسی بین‌المللی (مثل کرسی سازمان ملل)

چارچوب حقوقی و نهادی (شورای انتقالی با ساختار، نقشه راه، تیم اجرایی، و اتحاد نیروها)

توان اعمال نفوذ داخل کشور (کنترل سرزمین، یا دست کم شبکه سازمانی قوی و قابل سنجش)

به مشاهده من شواهد مشخص درباره «جایگاه پهلوی» در نگاه دولت‌های غربی و شرقی:

۱) تعامل وجود دارد، ولی «شناسایی رسمی» نه

پهلوی ملاقات‌ها و تریبون‌های مهم دارد، این قابل انکار نیست، مثل دیدار با زلنسکی در حاشیه کنفرانس امنیتی مونیخ. اما این جنس دیدارها در سیاست خارجی الزاماً معنی «نماینده رسمی اپوزیسیون» یا «رهبر گذار» ندارد، بیشتر به معنی یک کانال گفتگو و همگرایی روی تحریم و فشار سیاسی است.

۲) اسرائیل او را برجسته کرده، اما این هم «شناسایی دولتی به عنوان آلترناتیو» نیست

دعوت و میزبانی رسمی در اسرائیل به عنوان یگانه کشوری که با حکومت ایران هیچ ارتباط دیپلماتیکی ندارد، انجام شده و در سایت رسمی دولت اسرائیل هم آمده است. ولی این با چیزی مثل انتقال کرسی سازمان ملل (لیبی) یا شناسایی رسمی به عنوان رئیس دولت موقت (ونزوئلا) تفاوت ماهوی دارد.

۳) حتی وقتی خودش ادعای «نقش یگانه» یا «گذار» را مطرح می‌کند، دولت‌ها همان سطح را هم رسمی نمی‌کنند.

گزارش‌های رسانه‌ای می‌گویند پهلوی خودش را برای نقش گذار مناسب می‌داند، و در عین حال تردید درباره میزان پایگاه داخلی‌اش هم در همان گزارش‌ها پررنگ است.

من فکر میکنم دلایل تردید دولتهای خارجی در به رسمیت شناختن پهلوی براساس گزارشها و اخبار اینها باشد:

  • دنیا روی چیزی که قابل اندازه‌گیری نیست شرط نمی‌بندد.

در مواردی مثل گوایدو یا ائتلاف سوریه، دولت‌ها به یک چارچوب حقوقی یا نهادی تکیه کردند: پارلمان، شورا، یا ائتلاف شناخته‌شده. در مورد ایران، ادعای «مردم یکصدا صدا می‌زنند» در سطح سیاست رسمی تبدیل به سند نمی‌شود چون مکانیسم سنجش و انتقال مشروعیت وجود ندارد.

  • تجربه عراق و افغانستان، دولت‌ها را از ساختن رهبر در تبعید ترسانده

بعد از هزینه‌های سنگین پروژه‌های تغییر رژیم، دولت‌ها خیلی محتاط‌تر شده‌اند و معمولاً از شناسایی زودهنگام یک چهره تبعیدی اجتناب می‌کنند، چون اگر اشتباه باشد هم هزینه حیثیتی دارد، هم هزینه امنیتی.

  • مشروعیت پساجنگ

اگر جنگ یا حمله نظامی رخ دهد، هر بازیگری که به عنوان محصول یا شریک آن دیده شود، ممکن است در داخل با بحران مشروعیت روبه‌رو شود. دولت‌ها این ریسک را می‌شناسند، برای همین معمولاً به جای “نام‌گذاری رهبر”، روی “فشار سیاسی” یا “مذاکره مشروط” تمرکز می‌کنند.

با تمام این توضیحات لازم است دوباره تاکید کنم من اولا اساسا و از نظر اخلاقی با جنگ و حمله خارجی مخالفم، جنگ صرف‌نظر از هدف اعلامی، خشونت سازمان‌یافته‌ای است که بیشترین هزینه را بر دوش غیرنظامیان می‌گذارد. در همه مداخلات نظامی مهم پس از جنگ جهانی دوم فارغ از نتیجه، تخریب زیرساخت‌های حیاتی، مهاجرت گسترده، فروپاشی اقتصادی و رادیکالیزه شدن اجتماعی پیامدهای پایدار جنگ بوده‌اند. حمله خارجی در هر شکل و سطحی چه به سقوط حکومت بیانجامد یا نه جانهای بسیاری را میگیرد و این جانهای بسیار برای من تلفات جنگی نیستند. فارغ از عقایدشان انسانهایی هستند با زندگینامه، خانواده، آرزوها و همه آنها عزیز کسی هستند. اما این همه را نوشتم تا بگویم مخالفت من صرفاً بر پایه اخلاق نیست.مخالفت من با جنگ بر این جمع‌بندی استوار است که تجربه تاریخی نشان می‌دهد که موفقیت تغییر رژیم از طریق جنگ بسیار نادر و وابسته به شرایط استثنایی است. ساختار ایران به نمونه‌های پرهزینه نزدیک‌تر است تا نمونه‌های موفق، ابزارهای محتمل بازیگران امروز با بازسازی پایدار همخوانی ندارد و نشانه‌ای از آلترناتیو نهادی آماده برای مدیریت گذار دیده نمی‌شود. در چنین شرایطی، جنگ نه یک ریسک محاسبه‌شده، بلکه یک قمار پرهزینه با احتمال پایین موفقیت است.

من خشم و ناامیدی را انکار نمی‌کنم. اما بر اساس شواهد تاریخی و و بررسی تحلیلهای متعدد در این فرصت چهل روزه، جنگ علیه ایران احتمالاً مسیری پرهزینه‌تر و بی‌ثبات‌کننده‌تر خواهد بود. به همین دلیل، موضع من مخالفت با آن است؛ از جانب اخلاق، احساس و ارزشهایم اما نه فقط از جنبه احساس و اخلاق، بلکه از جانب احساس مسئولیت در برابر داده‌ها و پیامدهای (غیر)قابل پیش‌بینی آن‌ها.

Kommentare 

* Kennzeichnet erforderliche Felder
Vielen lieben Dank für deinen Kommentar. Wenn du eine Antwort von mir möchtest, hinterlasse mir gerne deine E-Mail-Adresse auf der Seite „Kontakt“ oder schreibe mir eine DM auf meinem Instagram-Account. :)

© Urheberrecht. Alle Rechte vorbehalten. 

Wir benötigen Ihre Zustimmung zum Laden der Übersetzungen

Wir nutzen einen Drittanbieter-Service, um den Inhalt der Website zu übersetzen, der möglicherweise Daten über Ihre Aktivitäten sammelt. Bitte überprüfen Sie die Details in der Datenschutzerklärung und akzeptieren Sie den Dienst, um die Übersetzungen zu sehen.