Farsi version

درباره ایران، خشم مشروع و تصمیم‌های خطرناک

 

امروز 13 روز از اوج دوباره‌ی اعتراضات خیابانی مردم ایران میگذرد. گزارشها حاکی از کشته شدن بیش از 2000 نفرند، با این حال موج اعتراضات و در مقابل سرکوب همه جانبه‌ی آنها ادامه دارد. سرعت تغییرات و درنتیجه آن رادیکال شدن نظرات جمع بزرگی از دوستان و آشنایانم و ابهام جمعی درباره‌ی آینده‌ی ایران، من را بر آن داشت تا عقیده و احساساتم را ثبت کنم. آنچه امروز در ایران می‌گذرد، برای من نه یک مسئله نظری یا یک جدال انتزاعی سیاسی، بلکه پیش از هر چیز یک فاجعه انسانی است. حجم خشم تجمع یافته در جامعه، خشونت نیروی سرکوبگر، تصاویر اجساد، بازداشت‌ها و فرسودگی روانی یک جامعه، هر انسانی را به نقطه‌ای می‌رساند که خشم، بغض و به تبع آن واکنش‌های تند یا حتی کرختی، کاملاً قابل فهم به نظر می‌رسند. با این حال، درست در چنین لحظه‌هایی است که احساس می‌کنم ضروری است چند لحظه مکث کنیم تا واکنش ما خودش به بخشی از همان چرخه‌ای تبدیل نشود که جان .انسان‌ها را می‌بلعد

برای من تردیدی وجود ندارد که مسئولیت اصلی این وضعیت متوجه ساختاری است که سال‌ها به‌جای پاسخ‌گویی، بر سرکوب تکیه کرده و امنیت، جان و کرامت شهروندان را قربانی بقای خود کرده است. این واقعیت نه قابل کمرنگ‌کردن است و نه نیاز به توجیه دارد. اما هم‌زمان، باور دارم که هر پاسخی به این وضعیت، اگر قرار است اخلاقی و مسئولانه باشد، باید یک خط قرمز روشن داشته باشد؛ جان انسان‌ها نباید به نام حفظ نظم، به هدف تغییر یا برای انتقام تبدیل به ابزار پیشبرد هیچ پروژه‌ای شود.

یکی از ابعاد کمتر دیده‌شده‌ی خشونت، قطع سیستماتیک ارتباطات است. حکومت ایران تقریباً همیشه پیش از تشدید سرکوب، راه‌های ارتباطی را می‌بندد؛ اینترنت قطع شده، تماس‌ها مختل می‌شوند و جامعه‌ی درون و بیرون عملاً در یک خلأ خبری و انسانی فرو می‌رود. این فقط یک ابزار امنیتی نیست، بلکه شکلی از خشونت روانی جمعی است. ندانستن، بی‌خبری از حال عزیزان، ناتوانی از تماس، و احساس رهاشدگی، نیز بخشی از همان فاجعه‌اند که در سطح خیابان در حال رخ دادن است.

این قطع ارتباط، پیامد مهم دیگری هم دارد که کمتر درباره‌اش صحبت می‌شود: وقتی هیچ ارتباط مستقلی با داخل وجود ندارد، روایت‌ها تکه‌تکه، اغراق‌آمیز یا خام منتقل می‌شوند، و جامعه‌ی بیرون ناخواسته وارد وضعیت هیجانی و اضطراری می‌شود. در چنین فضایی، واکنش‌ها به‌جای همدلانه و انسانی بودن، به‌سمت مواضع حداکثری، غیرانسانی و گاه انتقام‌جویانه سوق پیدا می‌کنند. این نه به‌خاطر بدخواهی، بلکه نتیجه‌ی مستقیم شوک، بی‌اطلاعی و ناتوانی از فهم زمینه است.

از همین‌جا فاصله‌ی من با بخشی از گفتمان غالب امروز شکل می‌گیرد، گفتمانی که در آن بازگشت پهلوی به‌عنوان «تنها آلترناتیو» مطرح می‌شود، گویی تاریخ، جامعه و تجربه‌ی سیاسی ایران به یک گزینه‌ی ساده و آماده فروکاسته شده است. این نگاه، به‌نظر من، نه فقط ساده‌انگارانه، بلکه خطرناک است. خطرناک، چون به‌جای فکر کردن به سازوکارهای قدرت، پاسخ‌گویی و مشارکت، دوباره همه‌چیز را به یک نام، یک خاندان و یک نوستالژی مبهم گره می‌زند. خطرناک، چون جامعه‌ای زخم‌خورده و خشمگین را به سمت رهبرسازی شتاب‌زده هل می‌دهد، بدون این‌که پرسش‌های بدیهی درباره‌ی مشروعیت، سازوکار تصمیم‌گیری، حقوق مخالفان و تجربه‌ی تمرکز قدرت اصلاً طرح شوند.

این‌که بخشی از مردم در شرایط بن‌بست و بی‌افقی به هر نمادی که «ضد وضع موجود» است چنگ بزنند، برای من قابل درک است. اما درک این واکنش، به معنای تعلیق قضاوت نیست. تبدیل یک نماد به آلترناتیو انحصاری، آن هم بدون رأی آزاد، بدون برنامه روشن و بدون پاسخ‌گویی، راه نجات و تضمین‌کننده آینده‌ای کم‌هزینه‌تر نیست. بلکه برعکس، چنین مسیری می‌تواند جامعه را دوباره وارد چرخه‌ای کند که در آن حذف، دوگانه‌سازی و سرکوب، فقط با پرچم و زبان دیگری بازتولید می‌شود.

همین منطق ساده‌ساز را در مواجهه با ویدیوهای دلخراش، از جمله ویدیوهایی که اجساد متعدد را نشان می‌دهند، هم می‌بینم. دیدن چنین تصاویری، به‌ویژه در شرایط قطع ارتباط و نبود امکان بررسی مستقل، ضربه‌ای روانی و اخلاقی وارد می‌کند. خشم و اندوه در برابر آن‌ها قابل فهم است، اما خطر از جایی شروع می‌شود که این تصاویر از سند فاجعه انسانی، به سوخت چرخه‌ی خشونت تبدیل شوند؛ چرخه‌ای که در آن جنازه‌ها دستاویز مشروعیت‌بخشی به بمب، تحریم فلج‌کننده یا مداخله نظامی می‌شوند.

من عمیقاً ازینکه رنج قربانیان، به‌جای مطالبه‌ی حقیقت، پاسخ‌گویی و عدالت، به ابزار توجیه جنگ تبدیل می‌شوند نگرانم. تجربه‌ی منطقه و تاریخ معاصر به‌روشنی نشان داده که حمله نظامی، حتی وقتی با زبان «نجات» عرضه می‌شود، در عمل نجات‌بخش مردم نیست. جنگ، پیش از هر چیز، بدن‌های زنده را نشانه می‌گیرد، زیرساخت‌ها را نابود می‌کند و جامعه‌ای را که همین حالا هم فرسوده است، بی‌دفاع‌تر و آسیب‌پذیرتر می‌سازد. در چنین شرایطی، قدرت سرکوب معمولاً نه تضعیف، بلکه متمرکزتر و خشن‌تر می‌شود.

بازتولید بی‌محابای خشونت، چه در خیابان و چه در فضای مجازی، بدون افق روشن عدالت‌خواهی، کمکی به نجات مردم نمی‌کند. این کار بیش از آن‌که راهی به سوی پاسخ‌گویی باز کند، خطر عادی‌سازی مرگ و تشدید قطبی‌سازی را دارد. کرامت مردگان و امنیت زندگان، هر دو در این مسیر قربانی می‌شوند.

همدلی من با مردم ایران، به معنای این نیست که هر واکنشی را، صرفاً به‌دلیل شدت رنج، درست بدانم. من خشم را می‌فهمم، اما از آن مجوز گسترش خشونت نمی‌سازم. من درد را می‌بینم، اما حاضر نیستم آینده را به گزینه‌هایی گره بزنم که هزینه‌شان، باز هم، از جان و زندگی همان مردم پرداخت می‌شود.

در نهایت، موضع من نه قهرمانانه است و نه ساده. من به تغییر باور دارم، اما نه به تغییر از مسیر ویرانی. باور دارم که جامعه ایران، هرچند زخمی و فرسوده، سزاوار آینده‌ای است که در آن قطع ارتباط، خشونت روانی و استفاده ابزاری از مرگ، به ابزار سیاست تبدیل نشود. اگر قرار است تغییری رخ دهد، تنها تغییری ارزش دفاع دارد که دایره‌ی مرگ را کوچک‌تر کند، نه بزرگ‌تر. به نام زن، زندگی، آزادی

 

Kommentare 

* Kennzeichnet erforderliche Felder
Vielen lieben Dank für deinen Kommentar. Wenn du eine Antwort von mir möchtest, hinterlasse mir gerne deine E-Mail-Adresse auf der Seite „Kontakt“ oder schreibe mir eine DM auf meinem Instagram-Account. :)

© Urheberrecht. Alle Rechte vorbehalten. 

Wir benötigen Ihre Zustimmung zum Laden der Übersetzungen

Wir nutzen einen Drittanbieter-Service, um den Inhalt der Website zu übersetzen, der möglicherweise Daten über Ihre Aktivitäten sammelt. Bitte überprüfen Sie die Details in der Datenschutzerklärung und akzeptieren Sie den Dienst, um die Übersetzungen zu sehen.