Is it too long to read? Listen to it hier:

Farsi version

زن، زندگی، آزادی؛ جنبشی که مصرف شد

به نظر من در سالگرد چهار سالگی خیزش «زن، زندگی، آزادی»، مهم‌ترین مساله دیگر دستاوردهای این جنبش نیست. برای من پرسش مهم‌تر این است که آیا اصلاً «زن، زندگی، آزادی» را فهمیده‌ایم؟

جنبش‌ها لزوما با سرکوب خیابانی شکست نمی‌خورند. گاهی می‌توان یک جنبش را سرکوب کرد، درحالیکه مفاهیمش دهه‌ها زنده می‌مانند. و گاهی برعکس، می‌توان نام یک جنبش را زنده نگه داشت، شعارش را تکرار کرد، تصویرهایش را بر دیوار و تی‌شرت و شبکه‌های اجتماعی حفظ کرد، اما معنایش را چنان از زمینه تاریخی و اجتماعیش جدا کرد که سرانجام از خود جنبش چیزی جز یک نماد بی‌خطر باقی نماند.

نگرانی من درباره «زن، زندگی، آزادی» بیشتر از جنس دوم است.

این جنبش امروز پیش از آنکه فراموش شده باشد، ساده شده است و پیش از آنکه شکست خورده باشد، مصرف شده است و شاید درست به همین دلیل است که برخی امروز می‌توانند همچنان از «زن، زندگی، آزادی» سخن بگویند، اما هم‌زمان از سیاست‌هایی دفاع کنند که با منطق درونی همین سه واژه را بسیار در تضادند. برای فهم این تناقض، باید به نقطه آغاز برگردیم.

جنبشی که در شهریور ۱۴۰۱ متولد نشد

مرگ ژینا مهسا امینی نقطه آغاز تاریخ نبود. لحظه‌ای بود که در آن تاریخ انباشته‌شده‌ ناگهان شکلی قابل‌دیدن پیدا کرد. اگر «زن، زندگی، آزادی» را صرفاً واکنش جامعه ایران به مرگ یک زن جوان در بازداشت گشت ارشاد بدانیم، بخش بزرگی از معنای آن را از همان ابتدا از دست داده‌ایم. آنچه در پاییز ۱۴۰۱ فوران کرد، محصول چند روز یا چند ماه نبود. در پس دهه‌ها کشمکش درباره بدن زن، حجاب، خانواده، دانشگاه، حضور در فضای عمومی، قانون، جنسیت، مذهب، آزادی فردی، رابطه دولت و شهروند، قومیت، مرکز و حاشیه، و اساساً حق انسان برای تعیین شکل زندگی خودش به وقوع پیوسته بود.

مقاومت زنان ایرانی در برابر کنترل حکومتی بر بدن و پوشششان از فردای انقلاب ۱۳۵۷ آغاز شده بود. در دهه‌های بعد، این مقاومت شکل‌های گوناگون پیدا کرد؛ از مبارزات حقوقی و کمپین‌های مدنی تا اشکال بسیار کوچک اما مداوم نافرمانی در زندگی روزمره. جنبش دانشجویی، جنبش زنان، کمپین یک میلیون امضا، جنبش سبز، دختران خیابان انقلاب، اعتراضات اقتصادی و سیاسی سال‌های بعد، هرکدام بخشی از تجربه سیاسی جامعه‌ای را ساختند که به تدریج رابطه‌اش با قدرت تغییر کرده بود.

پژوهش‌های جدید درباره این جنبش نیز بر همین تداوم تأکید می‌کنند. برخی آن را در امتداد چند دهه گسترش مفهوم شهروندی و نافرمانی مدنی در جامعه ایران تحلیل کرده‌اند، نه به عنوان حادثه‌ای منفصل که ناگهان در ۲۰۲۲ پدید آمده باشد.

این نکته مهم است، چون اصالت «زن، زندگی، آزادی» را باید دقیقاً در همین بستر جست‌وجو کرد. این جنبش نسخه‌ای وارداتی نبود که ناگهان بر جامعه ایران سوار شده باشد. زبان آن از تجربه زیسته همان جامعه ساخته شده بود.

از «ژن، ژیان، ئازادی» تا «زن، زندگی، آزادی»

خاستگاه کردی شعار «ژن، ژیان، ئازادی» بخش مهمی از تاریخ آن است و حذف آن، تحریف تاریخ جنبش است. این شعار پیش از ۱۴۰۱ در جنبش‌های کردی و به‌ویژه در سنت مبارزات زنان کرد سابقه داشت و پس از مرگ ژینا در کردستان ایران به سرعت به یکی از اصلی‌ترین شعارهای اعتراضات تبدیل شد و سپس در سراسر کشور گسترش یافت.

اما برای فهم آنچه در ایران رخ داد، همین توضیح کافی نیست.گاهی درباره این جنبش چنان صحبت می‌شود که گویی شعاری «کردی» وارد فضایی «ایرانی» شده و سپس فرا‌گیرشده است. این صورت‌بندی از اساس دارای اشکال است، چون «کردی» را در مقابل «ایرانی» قرار می‌دهد.

کردها بخشی از تاریخ، فرهنگ و حوزه تمدنی ایران‌اند. ایرانیت، مفهومی فراتر از یک ناسیونالیسم محدود مرکزگرا داشته، و نمی‌تواند در مقابل کرد بودن، بلوچ بودن، آذری بودن یا دیگر هویت‌های قومی تعریف شود. ایرانیت دقیقاً این هویت‌ها را دربر می‌گیرد. بنابراین «ژن، ژیان، ئازادی» از خارج ایران وارد ایران نشده است؛ از یک بخش از تجربه ایرانی به بخش‌های دیگر آن گسترش یافته است.

آنچه بعدتر رخ داد اما مهم است: جنبش این شعار را بازتعریف کرده است. «زن، زندگی، آزادی» به ترجمه تحت‌اللفظی سه واژه محدود نماند. جامعه ایران این واژه‌ها را برداشته است، تجربه‌های متفاوت خود را درونش ریخته است و معنای آن را گسترش داده است. زن کرد سقزی، دختر دانشجوی تهرانی، معترض بلوچ، دانش‌آموز، کارگر، هنرمند، مادر دادخواه، طبقه متوسط شهری و مرد جوانی که شاید هیچ‌گاه پیش از آن خود را بخشی از یک جنبش زنان نمی‌دانست، می‌توانست بخشی از تجربه خود را در این سه کلمه پیدا کند. در طی این جنبش شعار از یک تجربه مشخص، به یک زبان مشترک تبدیل شد. و شاید درست به همین دلیل بتوان گفت «زن، زندگی، آزادی» یکی از ایرانی‌ترین جنبش‌های صد سال اخیر ایران است. ایرانیتی که نه در یکپارچگی بلکه در تواناییش برای ساختن امر مشترک از دل تفاوت‌ها تبلور پیدا کرد.

در بسیاری از جنبش‌های سیاسی صد سال اخیر ایران، ایدئولوژی، حزب، رهبر، طبقه اجتماعی مشخص یا تصویری از نظام سیاسی مطلوب، پیشاپیش بخش مهمی از هویت جنبش را تعیین می‌کردند. «زن، زندگی، آزادی» تا حد زیادی مسیر متفاوتی را طی کرده است. به جای اینکه از یک مانیفست نظری شروع کرده و بعد جامعه را دربربگیرد، از زندگی، بدن، خیابان، حق انتخاب، تحقیر روزمره، شادی ممنوعه، دانشگاه، رقص، عشق، زبان، فقر،سرکوب، حق داشتن یک زندگی معمولی شروع کرد. شاید مهم‌ترین کلمه در این شعار، و در عین حال کلمه‌ای که کمتر از همه جدی گرفته شد، دقیقاً همان کلمه وسط باشد: زندگی.

«زندگی» به مثابه روح و نه حاشیه شعار

فهم «زن» در بستر جنبش اجتماعی ایرانی نسبتاً آسان بود. فهم «آزادی» نیز برای بسیاری آسان بود. اما «زندگی» چیزی فراتر از یک واژه شاعرانه میان این دو است. زندگی در این شعار یعنی «حق داشتن» بر روزمرگی خود. این جنبش فقط نمی‌گفت زنان باید حق داشته باشند روسری‌شان را بردارند. می‌گفت انسان باید بتواند درباره شکل زندگی خودش تصمیم بگیرد. درباره بدنش، پوششش، عشقش، رابطه‌اش، کارش، موسیقیش، حضورش در خیابان، شادیش، زبانش، هویتش و آینده‌اش.

جنبش در پوسته علیه حجاب اجباری بود، اما حجاب اجباری فقط یکی از آشکارترین تجسم‌های مساله‌ای بزرگ‌تر بود: حقی که حکومت بر خودش روا میداند تا وارد خصوصی‌ترین لایه‌های وجود انسان شده و شکل «زندگی درست» را تعیین کند. از این منظر، برداشتن روسری اعلام پس گرفتن حوزه‌ای از زندگی از دست قدرت بود نه صرفاً مطالبه نوع پوشش. 

همین مساله توضیح می‌دهد که چرا این جنبش توانست از مساله حجاب فراتر برود. اگر موضوع فقط پوشش بود، نمی‌توانست چنین طیف متنوعی از جامعه را درگیر کند. قدرت آن در این بود که تجربه‌ای مشترک‌تر را نمایندگی می‌کرد: خستگی از اینکه سیاست در تمام منافذ زندگی نفوذ کرده است.

در یکی از تحلیل‌های دانشگاهی درباره جنبش، همین «آرزوی زندگی عادی» به عنوان یکی از عناصر مرکزی خیزش توصیف شده است.

اما درست در همین‌ نقطه، مساله دیگری پدیدار می‌شود: هنگامی که جنبش از مرزهای ایران عبور کرد و وارد فضای رسانه‌ای و سیاسی غرب شد، این پیچیدگی چگونه ترجمه شده است؟

غرب چه می‌بیند؟

بسیاری در غرب با صداقت از اعتراضات ایران حمایت کردند. زنان و مردان بسیاری در کشورهای مختلف به خیابان آمدند، روزنامه‌نگاران، دانشگاهیان، فعالان حقوق بشر و ایرانیان مهاجر تلاش کردند صدای معترضان ایرانی را منتقل کنند. بنابراین صحبت از «غرب» به عنوان یک موجود یکپارچه، هم غیرمنصفانه است و هم از دقت بحث کم می‌کند، اما مساله چیز دیگری است. مساله سازوکاری است که در بخشی از رسانه جریان اصلی، سیاست رسمی و فرهنگ عمومی غرب در مواجهه با جنبش‌های خارج از جهان غرب تکرار می‌شود: جنبش برای دیده شدن باید ابتدا ترجمه شود و ترجمه همیشه بی‌طرف نیست.

برای مخاطب غربی، تصویر زن جوانی که روسری‌اش را برمی‌دارد به‌شدت قابل‌فهم بود. زن در برابر حجاب اجباری. زن در برابر مذهب. فرد در برابر دولت اقتدارگرا. نسل جوان در برابر روحانیون سالخورده. بدن زن در برابر پدرسالاری. تمام این عناصر در جنبش وجود داشتند. مشکل اما آنجا آغاز شد که این عناصر به جای بخشی از حقیقت، تبدیل به کل حقیقت شدند.

آنچه برای دستگاه مفهومی غرب آشنا بود برجسته شد، آنچه کمتر قابل‌ترجمه بود کم‌رنگ‌تر شده و به دست فراموشی سپرده شد. در نتیجه یک جنبش پیچیده، تاریخی و چندلایه به داستانی ساده‌تر تبدیل شد؛ زنان ایرانی می‌خواهند آزاد شوند، روسری بردارند و به ارزش‌هایی نزدیک شوند که مخاطب غربی از پیش آنها را به عنوان «آزادی» می‌شناسد. این روایت البته دروغ نیست، اما ناقص است.  و گاهی خطرناک‌ترین تحریف‌ها نه از دروغ ساخته که از حقیقت‌های ناقصی ساخته می‌شوند که جای کل واقعیت را می‌گیرند. 

مصرف کردن یک جنبش

رسانه برای روایت جهان ناچار به ساده‌سازی است. اما همیشه باید پرسید چه چیزی در این فرآیند ساده‌سازی باقی می‌ماند و چه چیزی حذف می‌شود. در مورد «زن، زندگی، آزادی»، جنبش خیلی زود به مجموعه‌ای از نشانه‌های قابل مصرف تبدیل شد: روسری در آتش، موهای بریده، چهره زنان جوان، هشتگ‌ها، اجراهای هنری، پوسترها، شعارها و تصاویر تکان‌دهنده. این تصاویر اصالت داشتند، بسیاری از آنها واقعاً نماینده لحظاتی مهم از مقاومت بودند، ما یک جنبش زمانی مصرف می‌شود که تصویر آن از پس‌زمینه‌اش جدا شود. وقتی دیگر لازم نباشد بدانیم این جامعه چگونه به این نقطه رسیده است. وقتی لازم نباشد تاریخ جنبش زنان ایران را بشناسیم. وقتی لازم نباشد تحولات طبقاتی و نسلی جامعه را ببینیم. وقتی کردستان و بلوچستان فقط به عنوان محل وقوع اعتراض ظاهر شوند، نه به عنوان بخش‌هایی از ساختار تاریخی و سیاسی مساله. وقتی اعتراض زن ایرانی فقط تا جایی جالب باشد که در قالب زن شرقی در حال رهایی از سنت قابل نمایش باشد. آنگاه است که حمایت می‌تواند هم‌زمان با تحریف اتفاق بیفتد. غرب می‌تواند از جنبش حمایت کند و در عین حال آن را به چیزی تبدیل کند که برای خودش قابل‌فهم‌تر است و این مساله مختص ایران نیست. در بسیاری از نقاط جهان، جنبش‌های سیاسی زمانی توجه گسترده غرب را جلب می‌کنند که بتوانند درون مجموعه‌ای از مفاهیم آشنا قرار گیرند: دموکراسی، حقوق زنان، حقوق اقلیت‌ها، آزادی جنسی، سکولاریسم، انتخابات آزاد، حقوق بشر. مفاهیمی که غرب ادعای مالکیت آنها را دارد. این مفاهیم فی‌نفسه مساله نیستند، مساله از جایی آغاز می‌شود که به معیار سنجش مشروعیت دیگری در برابر غرب تبدیل شوند.

هم‌راستایی با ارزش‌های لیبرال غربی، به معنای غربی بودن نیست

این تمایز برای فهم «زن، زندگی، آزادی» حیاتی است. اینکه بخشی از مطالبات زنان ایرانی با ارزش‌های لیبرال جوامع غربی هم‌راستا است، به معنی غربی دانستن آن مطالبات نیست. زن ایرانی برای اینکه اختیار بدنش را بخواهد لازم نیست جان استوارت میل خوانده باشد. برای اینکه با حجاب اجباری مخالف باشد لازم نیست پروژه سکولاریسم اروپایی را پذیرفته باشد. برای اینکه برابری حقوقی بخواهد لازم نیست در حال تقلید از زن اروپایی باشد. انسان می‌تواند از دل تجربه خودش به آزادی برسد، جامعه می‌تواند بدون دریافت نسخه از بیرون بفهمد که تحقیر را نمی‌خواهد، اجبار را نمی‌خواهد و می‌خواهد درباره زندگی خودش تصمیم بگیرد. اما عجیب است که دو روایت کاملاً متخاصم درباره «زن، زندگی، آزادی» در همین نقطه به هم می‌رسند:

جمهوری اسلامی می‌گوید این جنبش محصول غرب است.

روایت غربی نیز طوری از آن سخن می‌گوید که انگار مردم ایران دارند به ارزش‌های غرب نزدیک می‌شوند.

اولی می‌گوید: این خواسته‌ها مال شما نیست، از بیرون به شما القا شده‌اند. دومی می‌گوید: این خواسته‌ها ارزشمندند، چون شبیه ارزش‌های ما هستند.

هر دو روایت، به شکل‌های متفاوت، عاملیت ایرانی را نادیده می‌گیرند. هر دو قادر نیستند به سادگی بپذیرند که جامعه‌ای با تاریخ و تجربه خودش می‌تواند زبان آزادی خودش را تولید کند.

چه کسی غرب را داور جهان کرده است؟

شاید پرسش اساسی‌تر همین باشد. چرا باید جنبش‌های سیاسی جهان پیش از اینکه سزاوار توجه و حمایت تلقی شوند از یک آزمون ارزش‌های غربی عبور کنند؟ چه کسی تعیین کرده است که تاریخ را باید از پنجره غرب دید؟

این پرسش به معنای نسبی‌گرایی اخلاقی نیست. قرار نیست شکنجه، سرکوب، تبعیض یا نقض حقوق انسان را صرفاً چون در فرهنگی دیگر رخ می‌دهند توجیه کنیم.بحث درباره چیز دیگری است: درباره موقعیت معرفتی غرب.غرب طی چند قرن چنان در مرکز تولید دانش، رسانه و قدرت سیاسی جهانی قرار گرفته است که اغلب ناخودآگاه فرض می‌شود مفاهیم سیاسی باید در نهایت به آن زبان ترجمه شوند تا قابل‌فهم باشند.

گویی دموکراسی زمانی واقعی است که شکل غربیش را بگیرد. فمینیسم زمانی معتبر است که با دستور زبان فمینیسم غربی سازگار باشد. آزادی زمانی قابل شناسایی است که شبیه تجربه تاریخی اروپا و آمریکای شمالی باشد و جنبش سیاسی زمانی قابل حمایت است که بتوان آن را در یکی از طبقه‌بندی‌های پیش‌ساخته قرار داد. اما چرا؟

چرا باید جامعه‌ای مانند ایران، با چند هزار سال تاریخ، با تجربه مشروطه، استبداد، اشغال، کودتا، انقلاب، جنگ، اصلاحات، جنبش زنان، جنبش دانشجویی، جنبش سبز، اعتراضات اقتصادی، تحریم و ده‌ها لایه از تجربه سیاسی و اجتماعی، تنها از دریچه یک دستگاه مفهومی بیرونی توضیح داده شود؟

ایران برای تولید مفهوم آزادی به تایید غرب نیاز ندارد. آزادی در هر جامعه‌ای می‌تواند زبان تاریخی خودش را پیدا کند، و یکی از دستاوردهای بزرگ «زن، زندگی، آزادی» دقیقاً همین بود: صورت‌بندی یک زبان بومی، معاصر و در عین حال جهان‌شمول برای رهایی و جهان‌شمول بودن هم ارز با غربی بودن نیست.

زن ایرانی قرار نبود شبیه زن غربی شود

شاید یکی از مهم‌ترین سوءتفاهم‌های بیرونی درباره جنبش همین بود. زن ایرانی در «زن، زندگی، آزادی» اعلام نکرد که می‌خواهد شبیه یک تصویر خیالی از زن آزاد غربی شود، نگفت هویت فرهنگیش را پس می‌زند و غرب مقصد تاریخی تکامل اوست. او بسیار ساده‌تر و در عین حال رادیکالتر گفت: من صاحب زندگی خودم هستم و این ادعا برای معتبر بودن نیازی به تأیید پاریس، لندن، برلین یا واشنگتن ندارد. ارزش آزادی زن ایرانی از میزان شباهتش به ارزش‌های غربی ناشی نمی‌شود و غرب نیز اگر واقعاً می‌خواهد از جنبش‌هایی مانند «زن، زندگی، آزادی» حمایت کند، باید گاهی از وسوسه ترجمه فوری آنها به زبان خودش دست بکشد. حمایت واقعی همیشه با تملک معنایی همراه نیست گاهی باید اجازه داد دیگری خودش را تعریف کند. 

یک جنبش را می‌توان حتی با ستایش کردنش نابود کرد

ما معمولاً تصور می‌کنیم دشمن یک جنبش کسی است که با آن مخالفت می‌کند اما همیشه این‌طور نیست. گاهی یک جنبش را می‌توان با ستایش بیش از حد از تصویری ناقص از آن نیزاز معنا خالی کرد. آن را روی جلد مجله گذاشت، از شجاعت زنانش گفت، برای قربانیانش اشک ریخت، جوایز حقوق بشری داد، شعارش را روی ساختمان‌های عمومی نمایش داد و در تمام این مدت، از فهمیدن منطق عمیقش سر باز زد! این شاید شکل ظریف‌تری از مصرف سیاسی باشد که یک جنبش تا زمانی ارزش دارد که با دستور کار ما سازگار باشد، آن بخشی که برای روایت ما مفید است پررنگ می‌شود و بقیه محو می‌شود و حتا وقتی اولویت‌های سیاسی تغییر می‌کنند، اصل جنبش نیز کنار گذاشته می‌شود و نامی از آن همچنان قاطی شعارها آنقدر مصرف می‌شود تا به نویز پس‌زمینه تبدیل شود. اما آن جامعه‌ای که جنبش را ساخته، همچنان با ریشه‌های آن جنبش زندگی می‌کند. 

ایرانی‌ترین جنبش، دقیقاً به دلیل تکثرش

شاید همین نکته توضیح دهد چرا می‌توان «زن، زندگی، آزادی» را یکی از ایرانی‌ترین جنبش‌های معاصر دانست. نه به این دلیل که همه شرکت‌کنندگان در آن درباره آینده سیاسی ایران توافق داشتند، نه چون همه پیرو یک ایدئولوژی بودند، نه برای اینکه همه یک تعریف از ایران، آزادی، دین، سکولاریسم یا حتی انقلاب داشتند، که همین چهار سال به وضوح نشان داده است که نداشتند. بلکه به این دلیل که این جنبش توانست برای مدتی کوتاه اما تاریخی، جامعه‌ای بسیار متکثر را بدون حذف کامل تفاوت‌هایش زیر یک افق مشترک قرار دهد. شعار کردی ماند و ایرانی شد، محور اعتراض زنان بودند و از زنان فراتر رفت، جنبش نسل جوان بود و نسل‌های دیگر را هم درگیر کرد، در تهران برجسته شد و در کردستان و بلوچستان صورت‌های شدید و متفاوتی پیدا کرد، مطالباتش مدنی بودند و هم‌زمان ساختار سیاسی را به چالش کشید، فریاد آزادی سرداد، اما آزادی را از زندگی جدا نمی‌کرد. این ترکیب مهم است چون «زن، زندگی، آزادی» به همین دلیل توانست از بسیاری از دوگانه‌های فرسوده سیاست ایران همچون اسلامی یا سکولار، اصلاح‌طلب یا برانداز، چپ یا راست، مرکز یا حاشیه، زن یا مرد، قومیت یا ملیت عبور کند.

در باشکوه‌ترین لحظات خود، جنبش نمی‌خواست یکی از این طرف‌ها دیگری را ببلعد و امکان تصور نوع دیگری از امر مشترک را مجسم کرد.

و البته که این وضعیت کامل یا پایدار نبود. اختلافات خیلی زود خود را نشان دادند، بخصوص در خارج از ایران. مشاهدات از  دیاسپورای ایرانی نیز تنش‌های جدی، گرایش‌های ضددموکراتیک، نوستالژی سلطنتی و تلاش برای تصاحب نمادین جنبش را تایید میکنند و شاید درست همین‌جا یکی از مهم‌ترین شکست‌های ما آغاز شد.

از جنبش به «برند»

طییعی است که وقتی یک جنبش بسیار سریع تبدیل به نماد جهانی می‌شود، خطر تصاحب آن افزایش پیدا می‌کند. هرکس می‌تواند بخشی از آن را انتخاب کند و باقی را دور بریزد. یک سیاستمدار غربی می‌تواند از «زن، زندگی، آزادی» بگوید و هم‌زمان سیاستی را دنبال کند که اثرش بر «زندگی» مردم ایران هرگز موضوع بحث نیست. یک جریان اپوزیسیون می‌تواند این شعار را در پروفایل خود بگذارد و هم‌زمان زبان تحقیر، حذف و تهدید علیه دیگر ایرانیان به کار ببرد. یک سلطنت‌طلب می‌تواند شعار جنبشی افقی، بی‌رهبر و متکثر را تکرار کند و هم‌زمان آینده سیاسی ایران را حول بازگشت یک فرد و سلطنت تعریف کند و در نهایت یک انسان عادی می‌تواند «زندگی» را فریاد بزند و هم‌زمان از جنگی استقبال کند که هزینه‌اش زندگی مردم داخل کشور خواهد بود. می‌توان برای آزادی ایران کف زد و تحریم‌هایی را تشویق کرد که بیمار، کارگر، طبقه متوسط و فقیر همان کشور بار اصلی آن را تحمل می‌کنند. وقتی شعار از منطق خودش جدا شود، تقریباً هر چیزی را می‌توان زیر آن قرار داد. این همان لحظه‌ای است که جنبش از یک چارچوب اخلاقی و سیاسی به یک برند تبدیل شده است. برند انعطاف‌پذیر است، مصرفیست. لازم نیست با محتوای آن زندگی کنی، کافی است لوگویش را استفاده کنی.

جنبشی که شاید بیش از آنکه شکست بخورد، میراثش مصادره شد

در سال‌های پس از ۱۴۰۱ بارها پرسیده شده است: «زن، زندگی، آزادی چه شد؟» بله جنبش خیابانی فروکش کرد، سرکوب گسترده بود، هزاران نفر بازداشت شدند، صدها نفر کشته شدند و حکومت از تمام ظرفیت امنیتی خود برای بازگرداندن کنترل استفاده کرد. اگر موفقیت یک جنبش را فقط با تغییر فوری حکومت بسنجیم، می‌توان گفت این جنبش بیفایده بود، یا به قول طرفداران سلطنت و مداخله نظامی، بی دستاورد. اما این تعریف بسیار فقیرانه‌ای از تأثیر سیاسیست. جنبش‌های اجتماعی فقط زمانی مؤثر نیستند که کاخ ریاست‌جمهوری را تصرف کنند. گاهی موفقیت آنها در تغییر چیزی بسیار عمیق‌تر است: چیزی که جامعه دیگر حاضر نیست بپذیرد. «زن، زندگی، آزادی» رابطه بخش بزرگی از جامعه با مفهوم اطاعت را تغییر داد. چیزهایی که پیش از آن در حوزه خصوصی زمزمه می‌شدند، علنی شدند. نافرمانی از حجاب اجباری از یک اقدام نمادین و استثنایی به شکلی از رفتار روزمره تبدیل شد. زبان نسل جدید در برابر اقتدار تغییر کرد. تصویر زن در سیاست ایران تغییر کرد. حتی حکومت، با تمام ابزار سرکوبش، نتوانست جامعه را دقیقاً به وضعیت پیش از شهریور ۱۴۰۱ بازگرداند. برخی پژوهشگران حتی از تغییر پایدار در حوزه فرهنگی و پایان بخشی از سلطه ایدئولوژیک حکومت بر فضای عمومی سخن گفته‌اند. 

پس چرا امروز گاهی از این جنبش مانند چیزی متعلق به گذشته حرف می‌زنیم؟ شاید چون مفهومش را بیش از حد به لحظه خیابان وابسته کرده‌ایم. اگر جنبش یعنی تظاهرات، وقتی تظاهرات تمام شود جنبش هم تمام شده است. اما اگر جنبش یک تغییر در تخیل سیاسی جامعه باشد، پایان آن را بسیار دشوارتر می‌توان تعیین کرد.

چگونه یک جنبش نخ‌نما می‌شود

مفاهیم سیاسی معمولاً نه با حمله مستقیم، بلکه با تکرار بی‌معنا فرسوده می‌شوند. مصرف می‌شوند. اگر یک کلمه را آن‌قدر تکرار کنیم که دیگر مجبور نباشیم درباره معنایش فکر کنیم، کلمه به تدریج پوچ و بی‌معنا می‌شود. «زن، زندگی، آزادی» نیز در معرض همین خطر قرار گرفت. همه از آن سخن گفتند: سیاستمداران، هنرمندان، برندها، فعالان، دولت‌ها، رسانه‌ها، اپوزیسیون.

اما کمتر کسی به راستی از خود پرسید این سه کلمه چه الزاماتی برای سیاست ما ایجاد می‌کنند؟ اگر «زندگی» واقعاً در مرکز جنبش است، آیا می‌توان هر ابزاری را برای رسیدن به آزادی مشروع دانست؟ اگر «آزادی» یعنی رهایی از سلطه، آیا می‌توان آینده را دوباره حول اقتدار موروثی یا شخصیت نجات‌بخش سازمان داد؟ اگر جنبش از پایین، متکثر و بی‌رهبر شکل گرفت، آیا می‌توان آن را بعداً به پروژه بازگشت یک فرد یا یک خاندان تبدیل کرد؟ اگر مبارزه اصلی بر سر عاملیت جامعه ایران بود، آیا منطقی است همان عاملیت را به دولت‌های خارجی واگذار کنیم؟ این پرسش‌ها به نظرم بخش مهمی از میراث واقعی جنبشند.

البته باید در اینجا دقیق بود، نمی‌توان به سادگی ادعا کرد که «زن، زندگی، آزادی» به صورت رسمی ضد سلطنت، ضد تحریم، ضد جنگ یا طرفدار یک مدل مشخص از مبارزه بدون خشونت بود زیرا این جنبش مانیفست واحد نداشت، درون آن افراد و گروه‌های بسیار متفاوت حضور داشتند و درباره آینده ایران اختلافات جدی وجود داشت. این تکثر را نباید با جعل یک اجماع تاریخی پاک کرد، اما از این واقعیت نباید نتیجه گرفت که این جنبش هیچ منطق اخلاقی و سیاسی‌ای نداشته است. اتفاقاً می‌توان گفت اگر سه مفهوم مرکزی آن را جدی بگیریم، بعضی مواضع باید دست‌کم بار اثبات بسیار سنگین‌تری داشته باشند. مساله این نیست که بگوییم هرکس طرفدار فلان سیاست است، از این جنبش جدا شده است، مساله این است که بپرسیم آیا آن سیاست با منطق «زن، زندگی، آزادی» سازگار است یا نه؟ و اگر مدعی سازگاری است، چگونه؟

«زندگی» و مساله جنگ

جنبشی که «زندگی» را در مرکز خود قرار داده، نمی‌تواند با مساله جنگ همان‌گونه برخورد کند که یک پروژه صرفاً قدرت‌محور برخورد می‌کند. در سیاست قدرت می‌توان گفت جنگ هزینه دارد اما شاید به هدف برسد. در منطق «زندگی» اما، خود این هزینه موضوع اصلی است. چه کسانی کشته می‌شوند؟ چه کسانی خانه‌شان را از دست می‌دهند؟ چه کسانی بیمارستان، برق، آب، دارو و امنیت روزمره را از دست می‌دهند؟ چه کسانی تصمیمات جنگی را می‌گیرند و چه کسانی هزینه‌اش را می‌پردازند؟

این به معنای پاک کردن مسئولیت جمهوری اسلامی یا نادیده گرفتن خشونت حکومت نیست. اما مخالفت با جمهوری اسلامی به خودی خود هر ابزار مقابله با آن را اخلاقاً مشروع نمی‌کند. اگر قرار باشد رهایی مردم ایران از مسیر تبدیل شدن همان مردم به تلفات جانبی یک پروژه نظامی خارجی عبور کند، باید پرسید از کلمه «زندگی» چه باقی مانده است؟ مخالفت با جنگ از این منظر یک موضع احساسی یا نشانه نرمش در برابر جمهوری اسلامی نیست، می‌تواند دقیقاً از دل رادیکالترین قرائت از «زن، زندگی، آزادی» بیرون بیاید. ما نمی‌توانیم ادعا کنیم زندگی مردم برایمان مقدس است و همزمان به سادگی از سیاستی استقبال کنیم که جان همان مردم را به متغیری در محاسبات ژئوپولیتیک تبدیل می‌کند.

رهایی‌ که باید از آسمان برسد؟

در روایت بخشی از اپوزیسیون، به طرز هیستریکی این امید شکل گرفت که نیروی خارجی می‌تواند گره‌ای را باز کند که جامعه ایران به تنهایی نتوانسته باز کند. این وسوسه قابل‌فهم است اما قابل احترام نیست. وقتی حکومتی هر شکل سازمان‌یابی را سرکوب می‌کند، رهبران مدنی را زندانی می‌کند، رسانه مستقل را محدود می‌کند و هزینه اعتراض را بسیار بالا می‌برد، تصور مداخله‌ای که توازن قدرت را بشکند میتواند جذاب باشد. اما قابل‌فهم بودن یک میل با درست بودن آن یکی نیست. یکی از بنیادی‌ترین معانی «زن، زندگی، آزادی» بازپس‌گیری عاملیت بود. زن ایرانی منتظر نبود کسی آزادش کند، او خودش روسری‌اش را برداشت و هزینه‌اش را پرداخت. جامعه خودش قواعد را شکست. اگر این جنبش را جدی بگیریم، باید دستکم از خود بپرسیم چگونه می‌توان پروژه‌ای که چنین عمیق بر عاملیت فرد و جامعه بنا شده است را با این تصور سازگار کرد که آزادی ایران باید از طریق قدرت نظامی یک دولت خارجی تحمیل شود. مساله فقط نتیجه نیست، مساله شکل رهایی است. چه کسی فاعل است؟ مردم ایران یا قدرتی که از بیرون قرار است آنها را آزاد کند؟

سلطنت و سیاست نجات‌بخش

همین پرسش درباره سلطنت‌طلبی نیز وجود دارد. بحث اینجا درباره داوری اخلاقی درباره تک‌تک سلطنت‌طلبان نیست و حتی لزوماً درباره این نیست که آیا در یک نظام دموکراتیک، شهروندی حق دارد طرفدار پادشاهی مشروطه باشد یا خیر. مساله تناقض میان منطق یک جنبش و بازگشت سیاست به الگوی «نجات از بالا» است. «زن، زندگی، آزادی» تقریباً بدون رهبر مرکزی شکل گرف. قدرتش از شبکه‌های اجتماعی، محلی، دانشگاهی، خانوادگی و مدنی می‌آمد. هیچ فردی صاحب آن نبود، هیچ‌کس حق امضا کردن پای آن را نداشت. این ویژگی البته مشکلات جدی عملی هم ایجاد کرد. جنبش نتوانست به آسانی سازمان سیاسی پایدار یا استراتژی واحد تولید کند. اما همان فقدان مرکز، یک معنای سیاسی نیز داشت: سوژه سیاسی جدید منتظر قهرمان نبود. از این منظر، بازگشت سیاست ایران به حول یک خاندان، یک نام تاریخی یا یک شخصیت نجات‌بخش، دست‌کم باید محل سؤال باشد. حتی مشاهدات درباره برخی بخش‌های دیاسپورای ایرانی، همین بازگشت به نوستالژی پیش از ۱۳۵۷ و تصویر «گذشته ازدست‌رفته» را به عنوان یکی از تنش‌های مهم پس از جنبش نشان میدهند. مساله این نیست که گذشته ایران را ممنوع کنیم یا درباره دوران پهلوی بحث نکنیم، مساله این است که آیا جنبشی که افقش ساختن یک سوژه سیاسی تازه بود باید در نهایت به بازیابی یک نظم پیشین ختم شود؟

خشونت و وسوسه «راه جدی‌تر»

با فروکش کردن خیابان، این جمله بارها تکرار شد: مبارزه مسالمت‌آمیز جواب نمی‌دهد. این نتیجه‌گیری قابل فهم است. وقتی مردم با دست خالی وارد خیابان می‌شوند و حکومت با گلوله پاسخ می‌دهد، حرف زدن از عدم خشونت می‌تواند حتی توهین‌آمیز به نظر برسد. اما از شکست یک مرحله از مبارزه نمی‌توان به سادگی نتیجه گرفت که خشونت راه حل است. «زن، زندگی، آزادی» بخش بزرگی از قدرت خود را از شکستن نظم بدون بازتولید کامل منطق خشونت حکومت گرفت. روسری برداشتن، رقصیدن، شعار دادن، اعتصاب، امتناع، نافرمانی و البته مداومت بر آن نشانه «ضعف» نبودند، شکل دیگری از قدرت بودند. بحث این نیست که مردم تحت سرکوب توان دفاع از خود ندارند، بحث این است که تبدیل خشونت به مرکز استراتژی سیاسی، جامعه آینده را نیز شکل می‌دهد. ابزارها بی‌طرف نیستند، جنبشی که قرار است انسانی‌تر از نظامی باشد که علیه آن می‌جنگد نمی‌تواند بدون پرسش درباره تأثیر ابزارهایش بر انسان‌ها، صرفاً به دلیل ناکامی روش‌های قبلی به سوی خشونت حرکت کند.

همین منطق درباره تحریم نیز صدق می‌کند. بحث تحریم‌ها پیچیده است. همه تحریم‌ها یکسان نیستند. تحریم یک مقام مسئول در سرکوب با تحریمی که سیستم مالی، تجارت، دارو، تولید و معیشت یک جامعه را مختل می‌کند یک چیز نیست. اما در بخشی از گفت‌وگوی اپوزیسیون، این تفاوت‌ها از بین می‌روند. فشار اقتصادی شدید به عنوان ابزاری برای تحت فشار گذاشتن حکومت مطرح می‌شود، اما پرسش درباره توزیع واقعی هزینه‌ها کمتر شنیده می‌شود.

چه کسی زودتر تحت فشار قرار می‌گیرد؟ حکومتی که منابع و شبکه‌های غیررسمی در اختیار دارد؟ یا کارگر، بیمار، بازنشسته، زنی که برای استقلال مالی تلاش می‌کند، طبقه متوسطی که هر سال فقیرتر می‌شود؟

حتی اگر هدف نهایی تحریم مشروع تصور شود، «زندگی» ما را مجبور می‌کند درباره وسیله سؤال کنیم. در منطق «زن، زندگی، آزادی»، مردم ماده خام پروژه سیاسی نیستند. نمی‌توان گفت ابتدا آن‌قدر بر زندگی‌شان فشار بیاوریم تا شاید ساختار سیاسی فروبپاشد و بعد در آینده آزاد خواهند شد. زندگی چیزی نیست که بتوان آن را موقتاً قربانی آزادی کرد، زندگی بخشی از خود آزادی است.

دوگانه دروغین «یا جمهوری اسلامی یا هر ابزار ممکن»

یکی از مخرب‌ترین نتایج قطبی‌شدن فضای سیاسی ایران همین است که بسیاری از بحث‌ها به یک دوگانه ساده تقلیل داده می‌شوند. اگر با حمله نظامی مخالفی، پس حامی جمهوری اسلامی هستی. اگر با تحریم فلج‌کننده مخالفی، پس فشار بر حکومت را نمی‌خواهی. اگر سلطنت‌طلب نیستی، پس به اتحاد اپوزیسیون ضربه می‌زنی. اگر با بازتولید خشونت مساله داری پس مبارزه را جدی نمی‌گیری. این منطق دقیقاً خلاف یکی از ظرفیت‌های مهم «زن، زندگی، آزادی» است. آن جنبش امکان ساختن فضایی را نشان داد که می‌شد هم‌زمان به جمهوری اسلامی «نه» گفت و از تبدیل شدن به نسخه معکوس همان منطق نیز خودداری کرد. آزادی فقط انتخاب دشمن نیست، انتخاب شیوه مواجهه با دشمن هم هست. می‌توان جمهوری اسلامی را عمیقاً سرکوبگر دانست و هم‌زمان مخالف بمباران ایران بود. می‌توان خواهان پایان حکومت بود و هم‌زمان تحریم‌هایی را که مردم را فقیر می‌کنند نقد کرد. می‌توان خواهان تغییر بنیادین بود و در برابر بازگشت اقتدار موروثی ایستاد. می‌توان از حق مقاومت دفاع کرد و در عین حال از تبدیل خشونت به فضیلت سیاسی خودداری کرد. اینها تناقض نیستند، بلکه شاید اگر «زن، زندگی، آزادی» را عمیق‌تر فهمیده بودیم، بدیهی‌تر به نظر می‌رسیدند. 

چگونه سوءفهم، یک جنبش را «تاریخ گذشته» می‌کند

اینجا به گمان من یکی از مهم‌ترین پیامدهای تحریف جنبش آشکار می‌شود.

اگر «زن، زندگی، آزادی» را صرفاً مجموعه‌ای از اعتراضات خیابانی در پاییز ۱۴۰۱ بدانیم، امروز می‌توانیم بگوییم آن دوره تمام شده است. اگر آن را پروژه برداشتن حجاب بدانیم، می‌توانیم بگوییم مساله‌اش محدود بوده است و امروز موضوعیتی ندارد. اگر آن را صرفاً شورش نسل Z بدانیم، با گذشت چند سال می‌توان آن را اتفاقی نسلی و تاریخی تلقی کرد. اگر آن را به هشتگ تبدیل کنیم، هشتگ هم مثل همه هشتگ‌ها عمر کوتاهی دارد و اینجاست که واقع‌گرایی دروغین نمایان میشود: آن روش جواب نداد، حالا باید جدی‌تر بود، باید به سیاست قدرت برگشت، باید متحد شد، حتی حول چهره‌ای که با منطق اولیه جنبش سازگار نیست، باید تحریم بیشتری خواست، باید شاید از حمله خارجی استقبال کرد، باید مبارزه مسلحانه را جدی گرفت!

«زن، زندگی، آزادی» می‌شود دوره رمانتیک مبارزه! مرحله‌ای زیبا اما ساده‌لوحانه که گویا اکنون از آن عبور کرده‌ایم. اما شاید دقیقاً برعکس باشد. شاید آنچه امروز تاریخ گذشته به نظر می‌رسد، هنوز حتا به اندازه کافی فهمیده نشده است؟

اگر واقعاً به «زن، زندگی، آزادی» چسبیده بودیم، شاید امروز بعضی مواضع این‌قدر حاشیه‌ای به نظر نمی‌رسیدند. ضد جنگ بودن نباید نیاز به عذرخواهی می‌داشت. مخالفت با حمله نظامی خارجی نباید بلافاصله به حمایت از جمهوری اسلامی تعبیر می‌شد. مخالفت با تحریم‌های فلج‌کننده نباید نشانه وصل بودن به حکومت تلقی میشد، نقد سلطنت‌طلبی نباید خیانت به «وحدت اپوزیسیون» محسوب می‌شد. اصرار بر اینکه ابزار مبارزه نیز باید با جامعه‌ای که می‌خواهیم بسازیم نسبت داشته باشد، نباید رمانتیسم سیاسی خوانده می‌شد.

این مواضع لزوماً تنها قرائت ممکن از «زن، زندگی، آزادی» نیستند اما اگر «زندگی»، «آزادی از سلطه» و «عاملیت مردم» را جدی بگیریم، بسیار طبیعی‌تر از چیزی هستند که امروز در بخشی از فضای سیاسی ایران جلوه داده می‌شوند. بار اثبات و توضیح نباید همیشه بر دوش کسی باشد که می‌گوید «صبر کنید، پس حال و آینده میلیونها انسان چه می‌شود؟». این پرسش دقیقاً باید در مرکز سیاست باشد.

میراثی که هنوز تمام نشده است

«زن، زندگی، آزادی» شاید حکومت را سرنگون نکرد، شاید نتوانست سازمان سیاسی پایداری ایجاد کند، شاید اختلافات، خودشیفتگی‌ها، رقابت‌های سیاسی و پروژه‌های قدیمی خیلی زود دوباره سر برآوردند، اما اینها به معنای تمام شدن جنبش نیستند.

جنبش‌ها همیشه آن چیزی نیستند که رهبرانشان برنامه‌ریزی می‌کنند. گاهی چیزی را در جامعه جابه‌جا می‌کنند که دیگر به سادگی قابل بازگرداندن نیست. «زن، زندگی، آزادی» مفهوم زن را در سیاست ایران تغییر داد. مفهوم اطاعت را تغییر داد. رابطه نسل جدید با قدرت را تغییر داد. مرز میان زندگی خصوصی و امر سیاسی را تغییر داد و شاید مهم‌تر از همه، تصویری از آزادی ساخت که مرکز آن نه دولت آینده، نه رهبر آینده، نه ایدئولوژی آینده، بلکه انسان زنده بود. این شاید رادیکال‌ترین میراث آن باشد: زن! نه به عنوان نماد ملت، مادر شهید، ناموس یا ابزار تبلیغاتی، بلکه به عنوان سوژه‌ای مستقل. زندگی! نه به عنوان فاصله‌ای میان تولد و مرگ، بلکه به عنوان حق زیستن آن‌گونه که انسان انتخاب می‌کند. و آزادی! نه به عنوان هدیه دولت، رهبر یا قدرت خارجی، بلکه به عنوان حقی که انسان آن را مطالبه و از آن مهمتر تمرین می‌کند. 

اگر این سه واژه را جدی بگیریم، «زن، زندگی، آزادی» هنوز برای سیاست امروز ایران حرف‌های بسیار بیشتری دارد از آنچه در چند تصویر مشهور پاییز ۱۴۰۱ جا شده بود. شاید جنبش شکست نخورده، شاید ما زود رهایش کردیم شاید مساله در نهایت همین باشد که ما خیلی زود خواستیم بدانیم مرحله بعد چیست؟ رهبر چه کسی است؟ آلترناتیو چیست؟ چه کسی باید حکومت کند؟ کدام دولت خارجی باید فشار بیشتری بیاورد؟ کدام تحریم مؤثرتر است؟ چه زمانی فروپاشی اتفاق می‌افتد؟

اما شاید پیش از همه این پرسش‌ها باید مدت بیشتری کنار همان سه کلمه می‌ماندیم و از خودمان می‌پرسیدیم اگر واقعاً این سه کلمه معیار سیاست ما باشند، چه چیزهایی دیگر قابل قبول نیستند؟

شاید اگر «زن، زندگی، آزادی» را این‌گونه فهمیده بودیم، مخالفت با جنگ، مخالفت با مداخله خارجی، مخالفت با سلطنت‌طلبی، مقاومت در برابر خشونت‌محوری و نقد تحریم‌های فلج‌کننده امروز مواضعی عجیب یا اقلیتی به نظر نمی‌رسیدند، امتداد طبیعی پرسشی بودند که جنبش پیش روی ما گذاشت: آیا انسان وسیله سیاست است، یا سیاست باید در خدمت زندگی انسان باشد؟ این یک پرسش ساده نیست اما دقیقاً به همین دلیل «زن، زندگی، آزادی» هنوز منقضی نشده است. شاید چیزی که منقضی شده، برداشت سطحی ما از آن باشد. و شاید تلخ‌ترین سرنوشت برای یک جنبش این نباشد که شکست بخورد بلکه این باشد که همه نامش را به یاد داشته باشند، اما فراموش کنند چگونه و برای چه به وجود آمده بود. 

Kommentare 

* Kennzeichnet erforderliche Felder
Vielen lieben Dank für deinen Kommentar. Wenn du eine Antwort von mir möchtest, hinterlasse mir gerne deine E-Mail-Adresse auf der Seite „Kontakt“ oder schreibe mir eine DM auf meinem Instagram-Account. :)

© Urheberrecht. Alle Rechte vorbehalten. 

Information icon

Wir benötigen Ihre Zustimmung zum Laden der Übersetzungen

Wir nutzen einen Drittanbieter-Service, um den Inhalt der Website zu übersetzen, der möglicherweise Daten über Ihre Aktivitäten sammelt. Bitte überprüfen Sie die Details in der Datenschutzerklärung und akzeptieren Sie den Dienst, um die Übersetzungen zu sehen.