Farsi Version
بلوغ سیاسی و مسئله تقسیم کار
آیا طبقه متوسط باید سکوت کند؟
در پی خیزش اخیر ملت ایران با نوعی از سیاستورزی مواجهایم که نوعی از مواجه اخلاقی را به مرکز میآورد که از آن نقطه، قبل از هرچیز کنش طبقۀ متوسط را قضاوت میکند. این مدل، معمولا «طبقه متوسط شهری» را به عنوان یک کل همگن خطاب قرار داده و استدلالش این است: آنکه در خیابان هزینه میدهد، به تحلیل شما کاری ندارد. پس پیش از هر سخنی، باید به موضعی که از آن صحبت میکنید نگاه کنید و ترجیحاً ساکت بمانید. چون صاحبان اصلی این خیزش، مردمانی هستند که از فشار اقتصادی و تنگنای اجتماعی به ستوه آمدهاند. طبقۀ متوسط باید سکوت کند و میدان را به «مردم» که در این گفتمان به معنی طبقهۀ فرودست است و نه لزوماً کل اجتماع، واگزار کند.
در ظاهر، این نوع بیانیهها که عمدتاً از زبان اعضای طبقۀ متوسط شهری نیز بیان میشوند، توصیهای اخلاقی است. اما در عمل، چند فرض همزمان در آن بکار گرفته شده است: اینکه طبقهۀ متوسط شهری یک طبقۀ یکدست است؛ اینکه کنش خیابانی معیار اصالت مبارزه است؛ و اینکه فاصلهگیری تحلیلی، نشانه نوعی برتری اخلاقی است.
این منطق را در واکنش به استوریهای خودم هم دیدهام. مطالبی که به «برج عاج اخلاقی» تعبیر شدند و در بسیاری از گفتگوها با دوستانم مسئله نه محتوای کلام، بلکه جایگاه من به عنوان گوینده تلقی شد. گویی صرفِ داشتن فاصله تحلیلی، به معنای ایستادن در موضع بالا است.
این موضوع باعث شد که کمتر اظهار نظر کنم، فضای کمتری اشغال کنم و از همه مهمتر دائماً از خودم بپرسم:
آیا هر شکل از تحلیل، لزوماً ادعای برتری اخلاقی دارد؟
آیا ما با مدلی از سیاستورزی مواجهیم که هر موضع غیرعاطفی را به سوءظن مینگرد؟ یا مساله بر سر اشغال فضا توسط طبقۀ متوسط است؟
آیا به ادعای بسیاری از دوستانم و فعالان شبکههای اجتماعی، طبقهای که در شهر و عموماً مرکز زیسته است، درس خوانده است، شغل قابل قبولی داشته، توان صرف هزینه برای آموزش و فرهنگ و دسترسی به فضای فرهنگی و اجتماعی داشته، توانسته مهاجرت کند و دسترسی به فضای سیاسی آزاد داشته باشد، درکی از شرایط طبقه فرودست نداشته و یا باید صدای آنان باشد به این معنی که خواسته و شعار آنان را تکرار کند و یا سکوت کرده و با نگاه تحلیلی و اخلاقی خود فضایی اشغال نکند. با اینکه خود این دیدگاه در منع اخلاق در جایگاه توصیه اخلاقی قرار میگیرد، برای من مسئله صرفاً یک لحن اخلاقی نیست. مسئله منطقی است که پشت آن قرار دارد. منطقی که تجربه و اعتراف شخصی را به جای تحلیل اجتماعی مینشاند و از دل آن، حکم جمعی صادر میکند. احساسِ شرم یا مسئولیت فردی، به سطح توضیح ساختار ارتقا داده میشود. اما احساس، هرچقدر صادقانه، جای تحلیل را نمیگیرد.
در این مدل، کنش خیابانی به معیار اصالت بدل میشود. دادنِ هزینۀ فیزیکی به عنوان سنجهای برای اعتبار سیاسی معرفی میشود و دیگر شکلهای مشارکت، یا مشکوک میشوند یا کماهمیت. نتیجه، نوعی رتبهبندی ضمنی کنشهاست. گویی سیاست فقط در یک فرم معتبر است. اینجا مسئله صرفاً بیعدالتی در ارزشگذاری نیست؛ مسئله کارآمدی است. وقتی یک شکل از کنش اصیل اعلام شود، دامنۀ مشارکت محدود میشود. کسانی که امکان، توان یا انتخاب دیگری دارند، یا باید خود را توضیح دهند یا سکوت کنند. شرم، به جای سازماندهی مینشیند و انرژی افراد صرف اعلام موضع میشود.
در چنین فضایی، تقسیم کار از بین میرود. سیاست به جای آنکه میدان تکثر باشد، به صحنهای با یک معیار واحد تبدیل میشود. اما هیچ جنبشی با یک شکل کنش پیش نمیرود. خیابان میتواند ضروری باشد، اما کافی نیست. همانطور که تحلیل، رسانه، سازماندهی و شبکهسازی نیز هر کدام به تنهایی کافی نیستند. وقتی این تنوع به رسمیت شناخته نشود، جنبش بهجای گستردهشدن، فشرده میشود. بهجای جذب نیرو، نیرو از دست میدهد و ناخواسته همان چیزی که قرار بود تقویت شود، تضعیف میشود. در کنار این محدودشدن میدان مشارکت، یک جابهجایی دیگر هم رخ میدهد. سیاست به جای آنکه به مسئله سازماندهی و توزیع مسئولیت تبدیل شود، به مسئله اعلام موضع اخلاقی تبدیل میشود. گوینده با فاصلهگرفتن نمادین از موقعیت خود، احساس میکند در سمت درست تاریخ ایستاده است. نوعی تسکین وجدان در این حرکت وجود دارد؛ نوعی سبکشدن. اما این سبکشدن لزوماً به تغییر نسبت نیروها منجر نمیشود. ممکن است احساسِ در جای درست بودن تولید شود، بیآنکه ظرفیت جدیدی برای عمل جمعی ساخته شود.
بلوغ سیاسی فقط پذیرش تکثر کنشها نیست، بلکه پذیرش تفاوت ظرفیتها هم هست. موقعیت اجتماعی صرفاً یک «امتیاز» که باید از آن شرم داشت؛ نیست. دسترسی به ظرفیت تولید هم هست. دسترسی به آموزش، امکان خواندن و نوشتن، امکان تحلیل، امکان صورتبندی استراتژی، امکان فهم ساختار قدرت، اینها فقط امکانات شخصی نیستند، ابزارهای بالقوهای هستند برای تقویت میدان جمعی.
اگر طبقهای یا گروهی به دلایل ساختاری، اقتصادی یا امنیتی دسترسی کمتری به تولید اندیشه، تدوین استراتژی یا صورتبندی اخلاقی دارد، طبیعی است که این بخش از کار سیاسی باید توسط کسانی انجام شود که ظرفیت آن را دارند. این نه از سر لطف است، نه از موضع بالا، بلکه از منطق ساده مسئولیت میآید. امتیاز، مسئولیت میآورد. در چنین وضعیتی، مطالبه سکوت از کسی که امکان تحلیل دارد، به این بهانه که مبادا «از بالا» سخن بگوید، در عمل به معنای خالیگذاشتن همان بخشی از میدان است که اتفاقاً به آن نیاز است. اگر کسی که میتواند استراتژی تولید کند، صورتبندی اخلاقی بسازد یا تحلیل ساختاری ارائه دهد، به دلیل ترس از برچسبخوردن کنار بکشد، این کنارهگیری فضیلت نیست؛ نوعی شانه خالی کردن از وظیفه است.
گاهی سکوت نه نشانه تواضع، بلکه نشانه احتیاطِ بیش از حد است؛ احتیاطی که هزینهاش را کل میدان میدهد. اگر قرار باشد هر کس تنها در همان سطحی عمل کند که کمهزینهتر و کمحساسیتتر است، تقسیم کار از بین میرود و میدان فقیر میشود. اخلاق به معنای انکار موقعیت نیست. اخلاق یعنی استفاده مسئولانه از موقعیت. اگر کسی دسترسی به ابزار تحلیل دارد، مسئول است آن را به کار بگیرد. اگر کسی امکان تولید استراتژی دارد، مسئول است آن را تولید کند. این نه به معنای فرماندادن به دیگران است، نه رتبهبندی انسانها؛ بلکه پذیرش این واقعیت است که نابرابری در ظرفیت، مسئولیت نامتوازن هم ایجاد میکند. و اگر این مسئولیت کنار گذاشته شود فقط به این دلیل که ممکن است به مذاق بخشی از میدان خوش نیاید، آنوقت مسئله دیگر اخلاق نیست، مسئله گریز از تعهد است.
بلوغ سیاسی یعنی پذیرش تقسیم کار. یعنی فهم اینکه میدان سیاست، تکصدایی و تکفرمی نیست. هیچ جنبشی فقط با خیابان پیش نمیرود، همانطور که فقط با تحلیل هم پیش نمیرود. تقسیم کار یعنی هر کنش در نسبت با دیگری معنا پیدا میکند. کنش خیابانی، فشار میسازد. کنش فکری، جهت میدهد. کار رسانهای، روایت تولید میکند. سازماندهی، پیوند میسازد. پشتیبانی، دوام میدهد. حذف هر کدام، کل را ناقص میکند.
بلوغ سیاسی یعنی فهم مکمل بودن کنشها، نه رتبهبندی آنها. رتبهبندی کنشها میدان را عمودی میکند؛ مکمل دیدن آنها میدان را شبکهای میکند. در میدان شبکهای، هیچکس با پایین آوردن دیگری بالا نمیرود. هرکس جای خود را دارد و آن جایگاه نه امتیاز مطلق است، نه محرومیت مطلق؛ بلکه موقعیتی در یک ساختار پیچیده است که باید با دیگر موقعیتها هماهنگ شود.
بلوغ سیاسی یعنی تمایز گذاشتن میان تحلیل و تحقیر. تحلیل، فاصله میگیرد تا ساختار را ببیند. تحقیر، فاصله میگیرد تا انسان را کوچک کند. این دو یکی نیستند. اگر هر فاصلهگیری تحلیلی به عنوان تحقیر تعبیر شود، امکان فهم سازوکار قدرت از بین میرود. سیاستی که از تحلیل میترسد، ناچار به سطح احساس پناه میبرد.
بلوغ سیاسی یعنی امکان همزمانی نقد و همدلی. همدلی به معنای تعطیلکردن پرسش نیست و نقد به معنای بیتفاوتی نسبت به رنج نیست. میتوان با هزینهدادن همدل بود و همزمان درباره جهت، استراتژی و پیامدها پرسید. حذف یکی به نفع دیگری، میدان را ساده و در نهایت ضعیف میکند.
و در نهایت، بلوغ سیاسی یعنی دیدن سیاست به مثابه سازماندهی قدرت، نه نمایش اخلاق. نمایش اخلاق، احساسِ در جای درست ایستادن تولید میکند. سازماندهی قدرت، ظرفیت تغییر میسازد. اولی در سطح موضع باقی میماند؛ دومی نسبت نیروها را جابهجا میکند. اگر سیاست به صحنه اعلام پاکی تبدیل شود، انرژی جمعی در همان سطح میچرخد. اگر سیاست به سازماندهی تبدیل شود، آنوقت هر کنش در جای خود مینشیند و میدان گستردهتر میشود.
در این میان، یک نکته دیگر هم نباید نادیده گرفته شود. بزرگترین نیرویی که به طور تاریخی به تضعیف و حذف طبقه متوسط شهری پرداخته، خود حکومت است. نه فقط این حکومت، بلکه اغلب حکومتهای استبدادی از تضعیف این لایه اجتماعی سود میبرند. چرا که طبقهای که امکان تحلیل، تولید روایت، شبکهسازی و سازماندهی دارد، بالقوه توان چالش با قدرت متمرکز را هم دارد. یکی از الگوهای شناختهشده در ساختارهای اقتدارگرا، بیاعتبار کردن همین ظرفیت است. یا با سرکوب مستقیم، یا با تخریب وجهه اجتماعی، یا با متهمسازی اخلاقی. وقتی یک طبقه به طور مداوم به عنوان «بیعمل»، «خودخواه» یا «از بالا نگاهکننده» تصویر شود، بخشی از توان سازماندهنده آن فرسوده میشود.
از این منظر، هر گفتمانی که به جای استفاده از ظرفیتهای موجود، آنها را بیاعتبار کند، ناخواسته در همان مسیری حرکت میکند که ساختار قدرت متمرکز طی میکند. اگر تقسیم کار از بین برود و یک لایه اجتماعی به سکوت رانده شود، نتیجه تضعیف میدان جمعی است، نه تقویت آن. مسئله این نیست که یک طبقه بینقص است یا مصون از نقد. مسئله این است که سیاستی که به جای سازماندهی ظرفیتها، آنها را تخریب میکند، در نهایت به تمرکز بیشتر قدرت کمک میکند. و تمرکز قدرت، هدف مشترک اغلب نظامهای استبدادی است. جنبشی که در گفتمان خود، تکثر را برنمیتابد و ظرفیتهای متنوع را مشکوک میکند، هرچند با نیت متفاوت، به سازوکاری نزدیک میشود که پیشتر تجربه شده است. مسیر، اگر مشابه باشد، نتیجه نیز احتمالاً متفاوت نخواهد بود.
در کنار بیاعتبار کردن ظرفیتهای تحلیلی و سازماندهنده، یک سازوکار دیگر هم در حکومتهای اقتدارگرا تکرار میشود: گسترش فقر و تعمیق شکاف طبقاتی. سیاستهایی که به رانت، فساد دولتی و توزیع نامتوازن منابع منجر میشوند، نه فقط نابرابری اقتصادی ایجاد میکنند، بلکه بافت اجتماعی را فرسوده میکنند. شکاف میان طبقات هرچه عمیقتر شود، امکان گفتوگوی افقی کمتر میشود و میدان عمومی قطبیتر میشود. در چنین شرایطی، طبقه متوسط شهری که معمولاً حامل شبکههای فکری، رسانهای و سازمانی است، همزمان از دو سو تحت فشار قرار میگیرد: از یک سو با تضعیف اقتصادی، و از سوی دیگر با بیاعتبارسازی گفتمانی. نتیجه این دوگانه، کوچکشدن حوزه عمومی و کاهش ظرفیت میانجیگری است.
فساد و رانت فقط مسئله توزیع پول نیستند؛ مسئله توزیع قدرتاند. وقتی منابع در شبکههای بسته متمرکز میشوند، وابستگی افزایش مییابد و استقلال اجتماعی کاهش پیدا میکند. هرچه استقلال کمتر شود، امکان تولید استراتژی مستقل هم کمتر میشود. این همان جایی است که سیاست به جای سازماندهی، به واکنشهای پراکنده تقلیل پیدا میکند. مسئله دفاع از یک طبقه نیست. مسئله دفاع از ظرفیتهای یک میدان مشترک است. هرچه این ظرفیتها کمتر شوند، میدان برای سیاست سازمانیافته تنگتر میشود و برای سیاست متمرکز، بازتر.
در چنین وضعیتی، گفتمانهایی که به نام اخلاق، ظرفیتهای تحلیلی و میانجیگر را مشکوک میکنند، ناخواسته در همان مسیری حرکت میکنند که ساختارهای اقتدارگرا سالها از آن سود بردهاند. اگر در درون یک جنبش نیز ظرفیتهای تحلیلی، سازماندهنده و میانجیگر بیاعتبار شوند، همان شکافها از درون بازتولید میشوند. میدان مشترک کوچکتر میشود. سیاست سازمانیافته دشوارتر میشود. و هرچه سیاست سازمانیافته دشوارتر شود، تمرکز قدرت آسانتر. مسئله شباهت نیتها نیست، مسئله شباهت سازوکارهاست. مسیرهایی که به تضعیف تکثر و حذف ظرفیتها میانجامند، حتی اگر با انگیزهای متفاوت آغاز شوند، ممکن است به نتایجی مشابه نزدیک شوند.
شاید بازاندیشی از همینجا آغاز شود: از این پرسش که آیا شیوه سیاستورزی ما ظرفیتها را جمع میکند یا پراکنده میسازد. آیا تقسیم کار را تقویت میکند یا آن را از بین میبرد. آیا میدان را گستردهتر میکند یا کوچکتر. هیچ جنبشی با حذف بخشی از توان خود قویتر نمیشود. و هیچ بلوغی بدون پذیرش تکثر ممکن نیست.