
نگاهبان او
برنده جایزه ادبی گنکور سال 2023
وقتی نگاهبان او را شروع کردم، خیلی زود فهمیدم که با رمانی طرفم که خواندنش آسان است، روان پیش میرود و از آن کتابهایی است که آدم را مدام به صفحه بعد هل میدهد. تجربه خواندنش خوشایند بود، اما هرچه جلوتر رفتم، بیشتر این سؤال برایم شکل گرفت که دقیقا چه چیزی این رمان را تا این حد «ویژه» کرده که این همه تحسین و جایزه گرفته است. در نهایت به این نتیجه رسیدم که نقطه قوت اصلی کتاب نه داستان آن، بلکه زبان و جریان روایتش است.
رمان نثر بسیار روان و کنترلشدهای دارد. نه متظاهرانه سنگین میشود و نه به دام سادهنویسی بیجان میافتد. این روانی حتی در ترجمه هم حفظ شده بود، نکتهای که برای من جالب بود، چون هم ترجمه آلمانی و هم ترجمه فارسی کتاب را خواندم و در هر دو نسخه، روایت همچنان جاری و طبیعی باقی مانده بود. ترجمه فارسی آسوله مرادی هم بهنظرم در انتقال این ریتم و روانی بسیار موفق عمل کرده بود. متن در فارسی همچنان نرم، خوشخوان و زنده باقی مانده و ترجمه هرگز حس سنگینی یا تصنع پیدا نمیکند؛ چیزی که در رمانهای ادبی ترجمهشده همیشه اتفاق نمیافتد. این یعنی قدرت اصلی متن احتمالا در ریتم و معماری روایت نهفته است، نه صرفا در ظرافتهای زبانیِ غیرقابلانتقال.
اما دقیقا همینجا مشکل من با کتاب هم شروع میشود.
به نظر من رمان بیش از آنکه حامل یک ایده عمیق یا ساختار روایی تکاندهنده باشد، «حالوهوا» تولید میکند. فضای ملانکولیک، حس فقدان، زمان ازدسترفته، عشق نافرجام، فاصله طبقاتی و رابطه هنر و قدرت، همه خوب ساخته شدهاند، اما در پایان کتاب احساس نکردم که به یک کشف، انفجار احساسی یا رستگاری واقعی رسیدهام. حتی اوج مشخص و قدرتمندی هم در کار نبود. فروریختنها تدریجیاند، اما نه به شکلی که در پایان حس کنم چیزی در من جابهجا شده است. برای من کتاب بیشتر شبیه یک تجربه روایی خوشساخت بود تا اثری که ایده مرکزیاش مرا تکان بدهد.
البته میتوان فهمید چرا این نوع رمانها در فضای ادبیات اروپایی و جایزههای ادبی موفق میشوند. کتاب تمام ویژگیهای یک رمان مدرن اروپایی معتبر را دارد:
فضاسازی قوی، زبان تمیز، حافظه و تاریخ، هنر و طبقه، شخصیتهای زخمی و اندوهی کنترلشده که هیچوقت کاملا ملانکولیک نمیشود. اما بعضی از عناصر نمادین و تاریخی کتاب برای من بیش از حد واضح و گل درشت بودند.
یکی از مهمترین نمونهها، ارجاعات مربوط به «یهودی سرگردان» و مونولوگهای مرتبط با حافظه تاریخی یهودیان بود. این بخشها برای من طبیعی و ارگانیک حس نشدند. بیشتر این حس را ایجاد میکردند که نویسنده احساس میکند چون داستان در دوران فاشیسم ایتالیا میگذرد، باید حتما به مسئله یهودیان و رنج تاریخی اشاره کند، وگرنه ممکن است رمان از نظر اخلاقی یا تاریخی ناقص به نظر برسد. در نتیجه، بعضی از این لحظهها برای من نه بهعنوان عمق واقعی، بلکه شعاری و نسبتاً زورچپانشده عمل کردند.
بخصوص آن مونولوگهای مصنوعی درباره تاریخ و رنج جمعی، گاهی بیشتر شبیه لحظههایی بودند که نویسنده ناگهان از پشت متن بیرون میآید تا «ادبیات مهم» تولید کند. در این بخشها دیگر احساس نمیکردم شخصیتها حرف میزنند، بلکه حس میکردم خود نویسنده میخواهد وزن تاریخی و فلسفی به متن اضافه کند. شاید برای بعضی خوانندهها همین بخشها نشانه عمق ادبی باشند، اما برای من مرز بین «معنادار» و «نمایشی» را رد میکردند.
از طرف دیگر، کتاب بدون شک بار فمینیستی قابلتوجهی هم دارد. مخصوصا در دیالوگهایی که خشونت ساختاری علیه زنان را توصیف میکنند. یکی از جملات کلیدی کتاب، جایی که ویولا میگوید: «هیچ مردی با حروف بزرگ وجود ندارد. همه شما مردانی با حروف کوچک هستید.» کاملا نشان میدهد که رمان فقط درباره یک رابطه عاشقانه نیست، بلکه درباره ساختار قدرت، تحقیر و خفهکردن زنان هم حرف میزند.
اما جالب اینجاست که کتاب همزمان تا حدی در همان نگاه مردانهای ای گرفتار میماند که نقدش میکند. ویولا در بسیاری از لحظهها بیشتر یک موجود رازآلود و اسطورهای است تا انسانی کاملا ملموس و مستقل. ما او را عمدتا از طریق حافظه و نگاه مردی میشناسیم که شیفته او بوده است. بنابراین کتاب همزمان: زن را جدی میگیرد، خشونت مردسالارانه را نقد میکند، اما همچنان زن را تا حدی به یک فرافکنی و راز دستنیافتنی تبدیل میکند. شاید همین تناقض است که باعث شده بسیاری آن را «ادبی» و پیچیده بدانند.
در نهایت، اگر بخواهم صادقانه جمعبندی کنم، فکر نمیکنم نقطه قوت اصلی این رمان داستان، ایده یا نشانهشناسی آن باشد. برای من ارزش واقعی کتاب در شیوه روایت آن بود: کنترل ریتم، روان بودن روایت، توانایی نگه داشتن خواننده و ساختن تجربهای نرم و جاری که حتی ترجمه هم نتوانسته به آن آسیب بزند. اما در سطح ایده و عمق فلسفی، کتاب برای من کمتر از آن چیزی بود که حجم تحسینها و جوایزش وعده میدادند.