Farsi version

چرا دنیا به زنان ایرانیِ بیشتری نیاز دارد

تحلیلی تطبیقی بر دو جنبش اخیر و راه‌های برون‌رفت از اقتدارگرایی

مقدمه

طی چند سال گذشته، جامعه ایران شاهد دو موج بزرگ از اعتراضات بوده است. هر دو جنبش از دل خشونت‌های ساختاری عمیق، سرکوب سیاسی و یک بن‌بست طولانی‌مدتِ اقتدارگرایانه پدید آمدند. با این حال، به‌رغم بستر مشترکشان، این جنبش‌ها مسیرهای کاملاً متفاوتی را طی کردند و نتایج عمیقاً متفاوتی به بار آوردند. هدف این جستار، قضاوت درباره خشم، اهداف افراد یا صداقت اخلاقی نیست؛ بلکه پرسش مرکزی آن راهبردی و فوری است: کدام اشکال از مقاومت عملاً رویارویی با یک سیستم اقتدارگرا را ممکن‌تر می‌سازند و کدام‌یک، هرچند خشمشان برحق باشد، در نهایت مسیر این مبارزه را دشوارتر می‌کنند؟

جمهوری اسلامی ایران یک سیستم اقتدارگرای تثبیت‌شده است که بقای آن به امنیتی‌سازی، سرکوب سازمان‌یافته و انسداد نظام‌مند فضاهای مدنی بستگی دارد. در چنین بستری، اعتراض تنها با میزان حجم یا شدت آن سنجیده نمی‌شود؛ بلکه اثربخشی آن در این است که آیا هزینه‌های حکمرانی را افزایش می‌دهد، مشروعیت نظام را دچار گسست می‌کند و عرصه مقاومت اجتماعی را گسترش می‌دهد، یا در مقابل، توجیهات جدیدی برای سرکوب فراهم آورده و دستگاه امنیتی دولت را تقویت می‌کند.

از این منظر، جنبش «زن، زندگی، آزادی» فراتر از یک لحظه بسیج توده‌ای بود. این جنبش نشان داد که چگونه مقاومت می‌تواند حتی زیر سایه سرکوب شدید به پیشروی خود ادامه دهد: هرچند کند، ناهمگون و با هزینه‌ای گزاف، اما به شیوه‌هایی که از نظر اجتماعی تحول‌آفرین و ملموس بودند. در مقابل، موج اعتراضی اخیر پرسش‌های دشواری را درباره کارآمدی سیاسی برانگیخته است. به‌رغم خشم گسترده و فوریت موجود، هنوز مشخص نیست که آیا این مسیر امکان‌های مقاومت را گسترش داده است یا با شتاب بخشیدن به امنیتی‌سازی و فرسایش دستاوردهای پیشین، آن‌ها را محدودتر کرده است.

این مقاله تحلیلی تطبیقی از این دو جنبش ارائه می‌دهد و تمرکز آن نه بر روایت‌های احساسی، بلکه بر پیامدهای عینیِ سیاسی است. این نوشتار با محوریت قرار دادن نقش زنان، اخلاق فمینیستی و مقاومت مدنی خشونت‌پرهیز استدلال می‌کند که راه‌های برون‌رفت از اقتدارگرایی بیش از آنکه به شوک یا تشدید تنش وابسته باشد، به راهبردهایی بستگی دارد که حافظِ زندگی، کرامت انسانی و توانمندی برای کنش جمعیِ مستمر باشند.

«زن، زندگی، آزادی»: یک مقاومت فمینیستیِ انباشته، نه یک انفجار ناگهانی

برخلاف آنچه از بیرون ممکن است به نظر برسد، جنبش «زن، زندگی، آزادی» نه در خلأ پدید آمد و نه محصول یک گسستِ عاطفیِ صرف بود. قدرت و پایداری این جنبش را تنها زمانی می‌توان درک کرد که به فرآیند طولانی، آهسته و اغلب نامرئیِ پیش از آن بنگریم. مقاومت زنان در ایران سال‌ها و حتی دهه‌ها پیش از سال ۱۴۰۱ (۲۰۲۲) آغاز شده بود؛ آن هم از طریق اَشکالی از نافرمانی‌های روزمره که تدریجی، هزینه‌بر و به‌ندرت پرزرق‌وبرق بودند. این مبارزه حول محور یک رهبر، مانیفست یا وعده آزادی فوری سازماندهی نشده بود و دقیقاً به همین دلیل، تاب‌آوری خود را به اثبات رساند.

بخش بزرگی از این مقاومت، به جای سیاستِ رسمی، در «تجربه زیسته» شکل گرفت. این ایستادگی در تصمیمات مربوط به پوشش، حضور در فضاهای عمومی، دسترسی به آموزش و کار، و پافشاری بر حق حاکمیت بر بدن در سیستمی که بر پایه کنترل بنا شده است، نمود یافت. این کنش‌ها اغلب به عنوان اموری جزئی یا نمادین نادیده گرفته می‌شدند؛ با این حال، به مرور زمان، آن‌ها به‌آرامی هنجارهای اجتماعی را تغییر دادند و رابطه میان قدرت، اطاعت و بدنِ زنانه را دگرگون کردند. آنچه تدریجی به نظر می‌رسید، در نهایت در یک بستر اجتماعیِ مشترک تجمیع یافت که در آن، «نه گفتن» ابتدا تصورپذیر و سپس جمعی گشت.

این فرآیند طولانی تبیین می‌کند که چرا جنبش «زن، زندگی، آزادی» توانست حتی زیر فشار سرکوب شدید، افق اخلاقیِ شفافی را حفظ کند. پایبندی این جنبش به عدم‌خشونت، نه یک موضع نمایشی بود و نه نشانه‌ای از ساده‌انگاری سیاسی؛ بلکه بازتاب‌دهنده آگاهیِ عمیق و آموخته‌شده‌ای بود از نحوه عملکرد خشونت در سیستم‌های اقتدارگرا؛ به‌ویژه برای زنانی که در طول تاریخ، شخصی‌ترین هزینه‌های آن را متحمل شده‌اند. این جنبش با خود این درک را به همراه داشت که ورود به منطقِ رویاروییِ خشونت‌آمیز، به معنای گام نهادن در زمینی است که دولت در آن از مزیت ساختاریِ درهم‌کوبنده‌ای برخوردار است.

من به‌عنوان یک زن ایرانی که این تحولات را هم از نزدیک و هم از دور نظاره‌گر بوده است، این جنبه را تعیین‌کننده می‌یابم. محرکِ این جنبش، خیال‌پردازی درباره گسستِ ناگهانی یا  سرنگونی قهرمانانه نبود. در عوض، قدرت خود را از بقا، پایداری و امتناع از فرو بلعیده شدنِ کاملِ زندگی روزمره توسط کنترلِ اقتدارگرایانه می‌گرفت. این جهت‌گیری هم زبان و هم کنشِ این جنبش را شکل داد.

یکی دیگر از ویژگی‌های متمایز «زن، زندگی، آزادی»، مقاومت آن در برابر سیاست‌های رهبرمحور و دیدگاه‌های نوستالژیک نسبت به قدرت بود. این جنبش به یک شخصیت واحد، یک نام خانوادگی یا یک نظمِ موعود در آینده متکی نبود. در نتیجه، تسخیر، انحراف یا متلاشی کردن آن از طریق سرکوبِ هدفمند دشوار بود. این جنبش نه در نوک هرم، بلکه در پهنای جامعه جریان داشت و به جای تمرکز در یک مرکز نمادین، در شبکه‌های روابط روزمره ریشه دوانده بود.

به همین دلیل، این جنبش حتی بدون دستیابی به تغییر رژیم، دستاوردهای ملموسی به بار آورد: هزینه‌های اجتماعی و سیاسیِ حکمرانی را افزایش داد، اقتدار اخلاقی نظام را فرسود و دامنه عدم‌تمکینِ روزمره را گسترش داد. شاید مهم‌تر از همه، این جنبش امکان‌های جدیدی برای مقاومت مدنیِ مستمر ایجاد کرد؛ امکان‌هایی که اگرچه شکننده، اما واقعی بودند و فراتر از لحظاتِ اعتراضِ توده‌ای تداوم یافتند.

شناخت این پیشینه اهمیت دارد؛ چرا که بدون آن، «زن، زندگی، آزادی» به‌سادگی به یک قیام خودجوش تقلیل می‌یابد که شعله کشید و فروکش کرد. در واقعیت، این جنبش تجلیِ عینیِ یک مبارزه فمینیستی طولانی‌مدت بود که پیش از آن، جامعه را از درون بازسازی کرده بود. این جریان نشان داد که مسیرهای برون‌رفت از اقتدارگرایی لزوماً از معبرِ شوک یا تشدید تنش نمی‌گذرند، بلکه می‌توانند از طریق انباشتِ تدریجیِ قدرت اخلاقی، اجتماعی و جمعی پدیدار شوند.

«خشونت‌پرهیزی» در اینجا، به معنای امتناع از بازتولیدِ رفتارِ سرکوبگر بود، نه به معنای نبودِ سرکوب. این تمایز به‌ویژه برای ناظران خارجی که اغلب سرکوب را با مقاومتِ خشونت‌آمیز هم‌ارز می‌پندارند، حائز اهمیت است. جرقه این جنبش از بازداشتگاهی زده شد که مهسا امینی در آن جان باخت؛ مکانی که زنان با هر سطحی از حجاب، شکلی مشترک و عمیقاً آشنا از کنترل را در آن تجربه کرده بودند. معترضان با انتخاب نافرمانی نمادین به جای خشونت، «زن، زندگی، آزادی» را هم به عنوان شعار و هم به عنوان افقِ پیش‌رو برگزیدند: با کوتاه‌کردن موها، سوزاندن روسری‌ها و امتناع علنی از حجاب اجباری. مدت‌ها پس از فروکش کردنِ اعتراضات خیابانی، زنان با حضور بدون حجاب در معابر عمومی، به‌رغم هزینه‌های گزاف مالی، اجتماعی و عاطفی، به مقاومت ادامه دادند. آن‌ها با محرومیت از ارائه خدمات در بانک‌ها، ادارات دولتی، کافه‌ها و رستوران‌ها و همچنین .جریمه‌های نقدی و توقیف خودرو مواجه شدند. پیام این اقدامات نه تشدید تنش، بلکه «پایداری» بود

خشونت‌پرهیزی به مثابه پاسخی راهبردی به نیروی اقتدارگرا

در بستر یک سیستم اقتدارگرا، «خشونت‌پرهیزی» اغلب به‌اشتباه به عنوان یک ترجیح اخلاقی یا صفت شخصی قلمداد می‌شود. در واقعیت، عدم‌خشونت به عنوان یک پاسخ راهبردی به توازنِ عمیقاً نابرابرِ قدرت عمل می‌کند. رژیم‌هایی مانند جمهوری اسلامی به‌لحاظ ساختاری برای رویارویی خشونت‌آمیز آمادگی کامل دارند. نیروهای امنیتی، دستگاه‌های نظارتی، سیستم‌های قضایی و ماشین‌های تبلیغاتی آن‌ها دقیقاً برای جذب، انحراف و در نهایت تسلط بر لحظاتِ درگیریِ آشکار طراحی شده‌اند.

از این منظر، خشونت باعث بی‌ثباتیِ قدرت اقتدارگرا نمی‌شود، بلکه آن را تثبیت می‌کند. تشدید تنش به دولت اجازه می‌دهد تا کارآمدترین ابزارهای خود را فعال کند، مراکز قدرتِ پراکنده را متحد سازد و سرکوب را تحت عنوان «امنیت» بازتعریف کند. در مقابل، مقاومتِ بدون‌خشونت این منطق را مختل می‌کند؛ میدان نبردِ مورد علاقه رژیم را از او سلب کرده و آن را به سمت اَشکالی از کنترل سوق می‌دهد که پرهزینه‌تر، عیان‌تر و توجیه‌ناپذیرتر هستند.

جنبش «زن، زندگی، آزادی» با درکی ضمنی از این پویایی فعالیت می‌کرد. پایبندی آن به عدم‌خشونت، امری انتزاعی یا آرمان‌گرایانه نبود، بلکه از دانش زیسته‌ای برمی‌خاست که می‌دانست خشونت با چه سرعتی فضاهای مدنی را مسدود می‌کند و چقدر راحت می‌توان از آن برای مشروعیت‌بخشی به سرکوب توده‌ای استفاده کرد. این جنبش با امتناع از بازتولید زبانِ قهریِ حکومت، تواناییِ رژیم را در به تصویر کشیدن خود به عنوان یک «اقتدارِ تحت محاصره» که صرفاً به آشوب‌ها پاسخ می‌دهد، محدود کرد.

خشونت‌پرهیزی همچنین مشارکت را «تداوم‌پذیر» کرد. در شرایط سرکوب شدید، مقاومت تنها زمانی می‌تواند دوام بیاورد که در زندگی روزمره جاری شود و در پایگاه اجتماعی گسترده‌ای قابل دسترسی باقی بماند. هنگامی که آستانه مشارکت به رویارویی فیزیکی تبدیل می‌شود، میدانِ عمل به‌سرعت محدود می‌گردد؛ بسیاری از افراد نه از سر بی‌تفاوتی، بلکه به دلیل ترس منطقی و احساس مسئولیت (در قبال خانواده و زندگی)، عقب‌نشینی می‌کنند. «زن، زندگی، آزادی» مقاومت را دقیقاً به این دلیل گسترش داد که آستانه هزینه ورود به جنبش را پایین آورد.

از نظر اجتماعی، این دستاوردها در تمام فضاها نفوذ پیدا کردند. رواداری در قبال پوشش اختیاری حتی در محیط‌های سنتی و خانواده‌های محافظه‌کار رشد کرد؛ تغییری که برای هر ناظر خارجی به‌وضوح قابل رؤیت بود. دیگر نیازی نبود که حتماً زن باشید یا حتی فعالیت سیاسی داشته باشید تا عادی‌سازیِ «عاملیت زنان» و تحول عمیق فضای عمومی را درک کنید.

به علاوه نکته حیاتی اینجاست که خشونت‌پرهیزی، «تکثر درونی» را حفظ کرد. این رویکرد اجازه داد تا مخالفت، تردید و تفاوت‌ها در کنار هم وجود داشته باشند، بدون آنکه بلافاصله برچسب خیانت یا ضعف بخورند. این باز بودنِ فضا، مانع از دوقطبی‌سازیِ اخلاقیِ سریعی شد که سیستم‌های اقتدارگرا اغلب از آن سوءاستفاده می‌کنند.

این به معنای آن نیست که خشونت‌پرهیزی موفقیت را تضمین می‌کند؛ بلکه به این معناست که در شرایط اقتدارگرایی، خشونت‌پرهیزی می‌تواند مبارزه را زنده نگه دارد. در سیستم‌هایی که برای فرسوده کردن، ترساندن و منزوی ساختنِ شهروندانطراحی شده‌اند، تواناییِ پایداری بدون واگذاریِ عرصه زندگی روزمره، خود شکلی از قدرت است. 

زمانی که مقاومت فمینیستی از پذیرش چارچوب‌های پدرسالارانه سرباز زد

یکی از جنبه‌های حیاتی جنبش «زن، زندگی، آزادی» که اغلب نادیده گرفته می‌شود این است که این جنبش با انتظارات پدرسالارانه همسو نشد و به همین دلیل، هرگز به‌طور کامل توسط ساختارهای قدرت مسلط، از جمله ساختارهای خارج از حکومت، جذب یا عادی‌سازی نشد.

تقریباً بلافاصله پس از آنکه شعار «زن، زندگی، آزادی» به اوج محبوبیت خود رسید، شعارهای متقابلی شروع به چرخش کردند. یکی از معنادارترین آن‌ها «مرد، میهن، آبادی» بود؛ بازتعریفی که تلاش می‌کرد مفاهیمی چون مردانگی، ملی‌گرایی و نظم اقتصادی را دوباره در مرکزیت قرار دهد. این تغییر اتفاقی نبود؛ بلکه بازتاب‌دهنده عدم‌انطباق با جنبشی بود که زنان، خودمختاری بدن و زندگی روزمره را محور قرار داده بود، نه حاکمیت، قدرت یا بازسازیِ اقتدار را.

به همین اندازه، سرعتِ اعلام «پایانِ» جنبش زن، زندگی، آزادی نیز افشاگرانه بود. مدت‌ها پیش از آنکه آثار اجتماعی آن فروکش کند، این جنبش در لایه‌های روایی دفن شد. توجهات از آن روی گرداند، نه به این دلیل که مقاومت پایان یافته بود، بلکه چون دیگر با تخیلات سیاسیِ غالب همخوانی نداشت. این انسدادِ گفتمانی، فضایی را برای پروژه‌های جایگزین ایجاد کرد که وعده شفافیت، سلسله‌مراتب و رهبری می‌دادند. تصادفی نیست که درست در همین لحظه، روایت‌های سلطنت‌طلبانه شتاب گرفتند. شایان ذکر است که دقیقاً در همان روزی که رضا پهلوی از مردم خواست به خیابان‌ها بیایند، شعار «زن، زندگی، آزادی» را از نمایه (پروفایل) خود در شبکه اجتماعی اکس حذف کرد که نشانه‌ای نمادین از گسست با جنبشی بود که در برابر تثبیتِ پدرسالاری مقاومت می‌کرد.

با بررسی خاستگاه‌های موج اعتراضی اخیر، تضاد میان این دو جنبش آشکارتر می‌شود. برخلاف «زن، زندگی، آزادی» که از دل مقاومت‌های دیرینه فمینیستی و اجتماعی برآمده بود، جنبش اخیر عمدتاً با اعتراضات و اعتصابات در بازار جرقه خورد. در ایران، «بازار» صرفاً یک فضای اقتصادی نیست، بلکه نهادی است عمیقاً سنتی و مردانه. مطالبات سیاسی بازار به‌طور تاریخی، بیش از آنکه بر پرسش‌های کلانِ آزادی اجتماعی، برابری یا حق بر بدن استوار باشد، بر ثبات اقتصادی و استقلال بازار متمرکز بوده است.

این امر به معنای سلب مشروعیت از نارضایتی‌های اقتصادی نیست؛ اما افقِ اعتراض را شکل می‌دهد. زمانی که یک جنبش در ساختارهایی لنگر می‌اندازد که اولویتشان «نظم»، «معامله» و «سلسله‌مراتب» است، توانایی آن برای تداوم بخشیدن به مطالبات رهایی‌بخش، فمینیستی و متکثر محدود می‌شود. در این حالت، مرکز ثقل از «تغییر روابط اجتماعی» به سمت «مذاکره برای قدرت» در درون همان روابط تغییر می‌یابد.

«زن، زندگی، آزادی» این منطق را برهم زد. این جنبش نپذیرفت که مبارزه زنان را به بازسازیِ ناسیونالیستی یا چانه‌زنی‌های اقتصادی ترجمه کند. این جنبش به جای آنکه به سیستم‌های پدرسالار اطمینان خاطر دهد، آن‌ها را متزلزل کرد. همین ویژگیِ «تزلزل‌آفرینی» و نه شکستِ فرضی آن، تبیین‌کننده به حاشیه رانده شدنِ این جنبش در روایت‌های سیاسی و هم نشان‌دهنده تهدیدِ پایدار آن برای ساختار قدرت است.

چگونه موج اخیر اعتراضات، فضای مقاومت را محدود می‌کند

نقدِ موج اخیر اعتراضات به معنای نادیده گرفتن خشم، فوریت یا رنجی نیست که به آن دامن زده است. پرسش اصلی این است که این مسیر، چگونه بر ظرفیت واقعی جامعه برای ایستادگی در برابر یک سیستم اقتدارگرای ریشه‌دار تأثیر می‌گذارد.

در تضاد با «زن، زندگی، آزادی» که حتی زیر سایه سرکوب به‌تدریج فضای مدنی را گسترش داد، موج اخیر به بسته شدنِ سریع‌ترِ این فضا شتاب بخشیده است. با برجسته‌تر شدن ادبیات رادیکال و شعارهای خشونت‌آمیز، سرکوب دیگر نیازی به توجیهات پیچیده ندارد؛ اعتراض به عنوان «تهدید» بازتعریف می‌شود و امنیتی‌سازیِ فضا به امری بدیهی بدل می‌گردد.

این تغییر پیامدهای فوری دارد: نهادهای امنیتی دوباره مشروعیت می‌یابند، عدم‌تمکین‌های روزمره پرخطرتر شده و جرم‌انگاریِ آن‌ها آسان‌تر می‌گردد. فضاهایی که از مراحل قبلیِ مقاومت جان سالم به در برده بودند، با سرعتی نگران‌کننده به عقب رانده می‌شوند.

تشدید تنش همچنین آستانه مشارکت را بالا می‌برد. دایره مقاومت نه به دلیل روی‌گردانیِ جامعه، بلکه به این دلیل محدود می‌شود که هزینه‌ها با زندگیِ روزمره ناسازگار می‌گردد. نتیجه این فرایند، «انقباض» به جای «انبساط» است.

شاید آسیب‌زاترین بخش، فرسایشِ دستاوردهای پیشین باشد. آزادی‌های غیررسمی و پیشرفت‌های اجتماعیِ شکننده، به‌یکباره ناپدید نمی‌شوند، بلکه به‌آرامی فرسوده می‌گردند. ترس به فضای عمومی بازمی‌گردد و خودسانسوری گسترش می‌یابد. از منظ یک مبارزه بلندمدت، این وضعیت نه پیشرفت، بلکه عقب‌گرد محسوب می‌شود.

روایت‌های سلطنت‌طلبانه و بازتولید منطق اقتدارگرایی

در هم تنیده شدن فزاینده اعتراضات با روایت‌های سلطنت‌طلبانه نیازمند بررسی دقیق است. این موضوع نه یک مسئله نوستالژیک، بلکه مربوط به ساختار سیاسی است.

سلطنت‌طلبی در شکل فعلی خود در میان اپوزیسیون، بر «رهبرسازی»، تمرکزِ اقتدار و به حاشیه راندنِ مخالفان تأکید دارد. منتقدان اغلب به جای تعامل و گفتگو، از طریق ارعاب یا حملات جنسیتی طرد می‌شوند. زنانی که ادعاهای رهبری را به چالش می‌کشند، به شکلی نامتناسب هدف قرار می‌گیرند؛ امری که نشان می‌دهد در نظمِ آینده، قرار است با مخالفت‌ها چگونه برخورد شود.

از منظری فمینیستی، این یک تضاد بنیادی است. «زن، زندگی، آزادی» زنان را به عنوان سوژه‌های سیاسی (کنشگران مستقل) صورت‌بندی کرد، نه به عنوان نماد یا ابزار. گفتمان سلطنت‌طلبی که در برابر برخوردهای زن‌ستیزانه رواداری نشان می‌دهد، در تقابل مستقیم با آن چشم‌انداز قرار دارد.

از نظر راهبردی، روایت‌های رهبرمحور باعث تضعیفِ مقاومت‌های غیرمتمرکز می‌شوند و به سود سیستم‌های اقتدارگرایی هستند که از دوقطبی‌سازی تغذیه می‌کنند. این روایت‌ها حتی زمانی که با زبانِ «رهایی» بیان می‌شوند، خطر بازگرداندن ساختارهای آشنای سلطه را به همراه دارند.

آنچه در ادامه می‌آید، یک گزارش جامع نیست، بلکه الگویی است که من بارها با آن مواجه شده‌ام. در تجربه من در فضاهای سلطنت‌طلب، تمایل به «انقیاد اجباری» (همرنگی با جماعت) بیش از دیالوگ سیاسی به چشم می‌آمد. مخالفت‌ها، به‌ویژه از دیدگاه‌های چپ یا فمینیستی، با تمسخر، ارعاب و توهین‌های جنسیتی پاسخ داده می‌شد. نقد به مثابه یک «رفتار انحرافی» تلقی می‌گشت که فضایی از «تعلقِ مشروط» ایجاد می‌کرد؛ فضایی که در آن مشارکت، مستلزم همسوییِ کامل با شعارها و نمادهایی محدود بود. این انحصارطلبی از طریق تسلط نمادین تقویت می‌شد: تصاویر ولیعهد اغلب بر چهره‌های جان‌باختگان در ایران سایه می‌انداخت، برخی شعارها به‌طور فعالانه کنترل می‌شدند و نمادهای بیگانه برای تحریک مخاطبان خارجیِ خاص به کار گرفته می‌شدند. این دینامیکها بازتاب‌دهنده الگوهای اقتدارگرایانه‌ای است که «وفاداری» را بر «پاسخگویی»، و «فشار اجتماعی» را بر «خرد جمعی» مقدم می‌شمارند.

از منظر فمینیستی، این دینامیکها افشاگرانه هستند. جنبشی که برای پاسداری از مرزهای خود به زن‌ستیزی، همجنس‌گراستیزی یا پرخاشگری کلامی متوسل می‌شود، در واقع همان ساختارهای سلطه‌ای را بازتولید می‌کند که مدعی مخالفت با آن‌هاست. «زن، زندگی، آزادی» در جهت معکوس حرکت کرد؛ ویژگی بارز آن ظرفیتش برای «شمول‌گرایی» بود. سلطنت‌طلبان، جمهوری‌خواهان و طیف وسیعی از گروه‌های حاشیه‌نشین توانستند در کنار هم در آن حضور داشته باشند و تمرکز را از رهبریِ فردی به سمت خودمختاریِ جمعی تغییر دهند. این رویکرد در تضاد آشکار با تاکتیک‌های انحصارطلبانه‌ای قرار دارد که افق یک جنبش را محدود و پتانسیل دموکراتیک آن را فرسوده می‌کنند.

خشونت، تصاویر تکان‌دهنده و توهمِ نجات از بیرون

تصاویر خشونتِ حداکثری و مرگ‌های دسته‌جمعی، توجه اخلاقی را می‌طلبند. با این حال، در شرایط بایکوت خبری (Blackout)، این تصاویر آثار سیاسی‌ای تولید می‌کنند که به‌ندرت خنثی هستند. «شوک» سریع‌تر از «بستر و متن» (Context) جابه‌جا می‌شود و وحشت، جای تامل و تدقیق را می‌گیرد.

در چنین فضایی، این خطر وجود دارد که رنجِ مردم به سوختی برای تشدید تنش بدل شود. درخواست برای تحریم‌ها یا مداخله نظامی، به عنوان یک ضرورت اخلاقی صورت‌بندی می‌شود. اما تاریخ نشان می‌دهد که چنین مداخلاتی به‌ندرت از غیرنظامیان محافظت می‌کنند و اغلب منجر به تثبیتِ سرکوب می‌شوند.

در مورد ایران، فشارهای خارجی روایتِ امنیتیِ رژیم را تقویت کرده و هزینه درگیری را بر دوش مردم عادی منتقل می‌کند. جنگ باعث تضعیفِ اقتدارگرایی نمی‌شود، بلکه جامعه را نظامی (Militarized) می‌کند.

خطرِ اصلی در اینجا «افشاگری» نیست، بلکه «استفاده ابزاری» (Instrumentalization) است. هنگامی که مرگ به یک وجهِ سیاسی رایجِ تبدیل شود، مقاومت مبنای اخلاقی خود را از دست می‌دهد. خطرناک‌ترین توهم، تصورِ نجاتی است که از بیرون می‌آید.

کدام مسیر برون‌رفت از اقتدارگرایی را ممکن می‌سازد؟

مقایسه این دو مسیر ما را به این پرسش اولیه بازمی‌گرداند: کدام مسیرها ظرفیت زندگی، مقاومت و مخالفت زیر سایه حاکمیت اقتدارگرا را گسترش می‌دهند و کدام‌یک به‌آرامی آن را منقبض می‌کنند؟

«زن، زندگی، آزادی» وعده پیروزی سریع نداده، بلکه راه «پایداری» را پیش پا گذاشت. این جنبش از طریق مقاومت فمینیستی، عدم‌خشونت و تمرکززدایی، فضای مدنی را منبسط کرد و کنترل اقتدارگرایانه بر زندگی روزمره را تضعیف نمود.

مسیر جایگزین، آن فضا را محدود کرد؛ این مسیر به جای فرسوده کردن قدرت، جامعه را به فرسودگی کشانده و در حالی که ادعای فوریت داشت، به جای آزادی به امنیتی‌سازیِ فضا شتاب بخشید.

دفاع از «زن، زندگی، آزادی» نه یک نوستالژی، بلکه یک «استاندارد سیاسی» است؛ استانداردی که می‌پرسد آیا یک جنبش حافظِ زندگی، تکثر و تداوم است، یا آن‌ها را قربانیِ سرعت و نمایش (Spectacle) می‌کند.

اگر راه خروجی برای برون‌رفت از اقتدارگرایی وجود داشته باشد، این راه نه از معبر قدرتِ بازیافت‌شده‌ی پدرسالار می‌گذرد، نه از خشونتِ عادی‌سازی‌شده و نه از توهمِ نجات از بیرون. این راه از خلال اَشکالِ تدریجی، چالش‌برانگیز و عمیقاً انسانیِ مقاومت می‌گذرد که از بلعیدنِ بنیادهای خود امتناع می‌ورزند.

اگرچه ایران ملتی باستانی است که هزاران سال در مرزهای فعلی خود زیسته، اما مبارزه آن برای دموکراسی نسبتاً جوان است. در حالی که ممکن است نوستالژیِ سلطنت‌طلبی برای بسیاری جذاب باشد، دستیابی به دموکراسی نیازمند صبر و پایداریِ بسیار بیشتری است. این مسیر همچنان راهی به سوی دستاوردهای ماندگارتر با هزینه‌های کمتر است، حتی اگر سرعتِ آهسته آن نتواند عطشِ «فوریت» را در عمر محدود یک انسان تسکین دهد.

«زن، زندگی، آزادی» بارقه‌ای از آن امکان برون‌رفت را نشان داده است. پرسش اصلی این است که آیا درس‌های آن شناخته  خواهد شد، یا زیر آوارِ جایگزین‌های پر سر و صداتر و به‌مراتب خطرناک‌تر دفن می‌گردد.

Kommentare 

* Kennzeichnet erforderliche Felder
Vielen lieben Dank für deinen Kommentar. Wenn du eine Antwort von mir möchtest, hinterlasse mir gerne deine E-Mail-Adresse auf der Seite „Kontakt“ oder schreibe mir eine DM auf meinem Instagram-Account. :)

© Urheberrecht. Alle Rechte vorbehalten. 

Wir benötigen Ihre Zustimmung zum Laden der Übersetzungen

Wir nutzen einen Drittanbieter-Service, um den Inhalt der Website zu übersetzen, der möglicherweise Daten über Ihre Aktivitäten sammelt. Bitte überprüfen Sie die Details in der Datenschutzerklärung und akzeptieren Sie den Dienst, um die Übersetzungen zu sehen.