Farsi Version
مو به مثابه امر سیاسی
مبارزه زنان ایرانی و کرد در برابر بنیادگرایی اسلامی
AI Translation from German
چند روزی است ویدئویی در فضای مجازی دست به دست میشود. در آن، یک جهادگرا مقابل دوربین ایستاده و گیسوی بریدهای را بالا نگه داشته است. او ادعا میکند این گیسو متعلق به یک زن مبارز (پیشمرگه) است که در سوریه کشته شده. تصویر کوتاه است، اما نیت آن روشن: موضوع تنها مرگ نیست، بلکه تلاش برای تبدیل کردن بدن یک زن به یک «غنیمت جنگی» است؛ به نشانهای از سلطه و پیوندی که به زور گسسته شده است.
در واکنش به این ویدئو، زنانی در نقاط مختلف جهان شروع کردند به بافتن موهایشان مقابل دوربین؛ آرام و بی آنکه جنجالی به پا کنند. با تماشای این تصاویر، به یاد لحظه دیگری افتادم؛ سه سال پیش، زمانی که زنان در ایران پس از مرگ مهسا امینی، موهای خود را در ملأعام بریدند. این ژستها متعلق به یک واقعه واحد نبودند و حتی در یک فضای سیاسی مشترک رخ ندادند؛ با این حال، بلافاصله به عنوان اموری به هم پیوسته درک شدند. هر دو به زبانی سخن میگفتند که قدیمیتر از شعارها و برندهتر از سخنرانیهاست: زبان بدنِ زنانه در چنگال قدرت.
مو، جایی است که اسلام بنیادگرا مرئیترین شکل کنترل خود بر زنان را در آن اعمال میکند. مو تنظیم میشود، پوشانده میشود، به نمایش گذاشته میشود، هتک حرمت میشود یا به عنوان غنیمت به کار میرود؛ نه فقط به دلایل مذهبی، بلکه چون نشاندهنده «مالکیت» است. حکم راندن بر موها به معنای تعیین تکلیف برای حضور زنان در فضای عمومی، میل جنسی و اطاعت آنهاست. خشونت علیه زنان در چنین سیستمهایی اغلب دقیقاً از همینجا آغاز میشود؛ در سطح ظاهر، بسیار پیش از آنکه کار به بازداشت یا مجازات بدنی بکشد.
امروز زنان ایرانی و کرد، پایدارترین اشکال مقاومت در برابر این منطق را نمایندگی میکنند؛ نه به این دلیل که به شیوهای یکسان میجنگند، بلکه چون به ریشه حمله میکنند. در ایران، زنان موهای خود را به نشانه گسست و سوگواری میبرند؛ آنها از دادنِ «حق رضایت» به دولتی که ادعای مرجعیت اخلاقی بر بدنشان را دارد، سر باز میزنند. در روژاوا، زنان موهایشان را میبافند و اسلحه به دست میگیرند؛ نه به عنوان یک ژست نمادین، بلکه به عنوان یک ممارست سیاسیِ درهمتنیده که خودمختاری بدن را با دفاع مشروعِ جمعی پیوند میزند. آنها در جایی ادعای فاعلیت میکنند که خشونت بنیادگرا هم به دنبال نابودی فیزیکی و هم محوِ اجتماعی آنهاست. این جنبشها که با شعار (زن، زندگی، آزادی) به هم پیوند خوردهاند، نشان میدهند که مقاومت ابتدا نه در ایدئولوژیها، بلکه در «بدن» شکل میگیرد.
مو در جایی بار سیاسی پیدا میکند که قدرت میکوشد بدن زنانه را منضبط کند. مو در مرز میان امر خصوصی و عمومی، و میان صمیمیت و مرئیبودن قرار دارد. دقیقاً به همین دلیل است که به عنوان سطحی برای کنترل، چنین کارکردی پیدا میکند. مقرراتگذاری، پوشاندن، آشکار کردن، بریدن یا هتک حرمت، متضاد یکدیگر نیستند؛ بلکه گونههای مختلف یک پیام واحدند: بدن زن تحت نظارت است.
مقاومت دقیقاً در همین نقطه متولد میشود. وقتی زنان موهای خود را طبق شرایط و خواست خود تغییر میدهند—چه با بریدن و چه با بافتن—نظم بصریای را که اقتدار بر آن استوار است، مختل میکنند. این کنشها صرفاً ابراز وجود نیستند؛ آنها سیستمهایی را بیثبات میکنند که بقایشان به پیشبینیپذیری و انقیاد وابسته است.
در جامعه کردی، «گیسوی بافته» معانیای دارد که بسیار فراتر از ظاهر است. گیسو نماد تداوم، خویشاوندی و تبار مادری است. قسم خوردن به گیسوی مادر، به معنای قسم خوردن به خودِ «زندگی» است. از همین روست که بریدن گیسوی یک زن مبارز و نمایش آن به عنوان غنیمت، حامل خشونتی چنین متمرکز است. این فقط پیام مرگ نیست، بلکه تلاشی است برای نابودی نمادین، قطعِ پیوند با ریشهها، تحقیر زنانگی و تقلیل مقاومت به یک نمایش (اسپکتکل).
واکنش به این اتفاق—یعنی زنانی که از روی همبستگی موهایشان را میبافند—نباید به اشتباه، عقبنشینی به امر نمادین تلقی شود. این یک «اکتِ اعاده» (بازپسگیری) است. بافتن یعنی بازسازی پیوند در جایی که هدفِ دشمن، گسستن است. با این حال، توقف در این نقطه، واقعیت زنان کرد را دگرگون جلوه میدهد. در مناطقی مانند روژاوا، زنان موهایشان را میبافند و اسلحه به دست میگیرند و هر دو بخشی از یک مبارزه واحد است. گیسو جایگزین مقاومت مسلحانه نمیشود و مقاومت مسلحانه، معنای فرهنگی گیسو را محو نمیکند. این دو در کنار هم عمل کرده و کنش سیاسی را در تداومی زیسته لنگر میاندازند.
زنان ایرانی در محیط متفاوتی حرکت میکنند. دهههاست که کنترل بر موی زنان، عنصری مرکزی در قدرت جمهوری اسلامی بوده است. حجاب اجباری نه یک کد پوششی ساده، بلکه اجرای دائمیِ اطاعت است که از طریق نظارت و مجازات تحمیل میشود. مو به محکِ روزانه وفاداری و به مکانِ مرئیِ نافرمانی تبدیل میشود.
بریدن موها در جریان اعتراضات ۱۴۰۱، نشانه یک گسست آشکار بود. این نه یک «ترند» بود و نه یک نمایش؛ همزمان سوگواری، خشم و امتناع بود. کنشی بازگشتناپذیر که راهی برای بازگشت به وضعیت عادی باقی نمیگذاشت.
برخلاف بافتِ کردی، زنان ایرانی درون یک دستگاه دولتی مستقر مقاومت میکنند. در آنجا نه خودمختاری سرزمینی وجود دارد، نه ساختارهای موازی و نه فضایی برای دفاع مشروعِ جمعی. خودِ «بدن» به قلمرو اصلیِ سیاست تبدیل میشود. زنان با بریدن موهایشان، رضایت خود را از سیستمی سلب میکنند که مدعی مالکیت بر ظاهر، حرکت و صدای آنهاست.
پژواک جهانی این ژست، نشاندهنده وضوح آن بود. زنان خارج از ایران موهایشان را نبریدند تا از زنان ایرانی تقلید کنند، بلکه به این دلیل که این کنش بلافاصله قابل درک بود. کنترل بر موی زنان ابزاری شناختهشده برای سلطه است و پس زدنِ آن، نیازی به ترجمه ندارد.
«زن، زندگی، آزادی» مانند یک شعار معمولی عمل نمیکند؛ این شعار یک «آستانه» را نامگذاری میکند. در بافتِ ایرانی و کردی، این کلمات تنها از طریق «عمل» معنا مییابند. «زن» یک هویت نیست، بلکه یک تضاد است. «زندگی» از طریق کنشهای بدنی دفاع یا سلب میشود. «آزادی» نه به عنوان یک تضمین، بلکه به عنوان ممارستی شکننده زیر سایه تهدید ظاهر میشود.
اگرچه زنان ایرانی و کرد با منطق بنیادگرای یکسانی روبهرو هستند، اما شرایط آنها اساساً متفاوت است. زنان ایرانی در برابر سیستمی مقاوم میکنند که بر «تداوم» استوار است و میکوشد مقاومت را در طول زمان فرسوده کند. زنان کرد در برابر محو شدن و خشونتی مقاومت میکنند که نیتِ آن نابودی فوری است. هیچیک از این موقعیتها امنیت به همراه ندارد و هیچکدام را نمیتوان ایدئالسازی کرد.
آنچه این مبارزات را به هم پیوند میدهد، نه روش، بلکه دشمن است. قدرت بنیادگرا بر بدنِ منضبطِ زنانه استوار است. چه از طریق قانون و چه از طریق خشونت نظامی، این قدرت نیازمند آن است که زنان را پیشبینیپذیر و کنترلپذیر کند. زنان ایرانی و کرد این منطق را در شرایطی رادیکال و نابرابر مختل میکنند.
حاشیهنشینی آنها تصادفی نیست. این بازتابی از یک تغییر گستردهتر در سیاست جهانی است که در آن «ثبات» به تدریج ارزشی بالاتر از «عدالت» پیدا میکند. زنان ایرانی از طریق سرکوب و انزوای بینالمللی منزوی میشوند. دولت مخالفت را جرمانگاری میکند، در حالی که بازیگران خارجی مبارزه آنها را به یک موضوع انتزاعیِ حقوق بشری تقلیل میدهند. تحریمها بیش از همه به مردم ضربه میزنند و ملاحظات دیپلماتیک باعث میشود که مبارزه زنان به یک اولویت سیاسی تبدیل نشود.
زنان کرد شکل دیگری از رها شدن را تجربه میکنند. آنها تا زمانی که از نظر نظامی مفید باشند، در آغوش گرفته میشوند؛ تا زمانی که منافع راهبردی ایجاب کند، به عنوان نمادهای شجاعت ستایش میشوند، اما به محض تغییر اولویتها، در سکوت کنار گذاشته میشوند. بدنهای آنها به تصاویری از «توانمندسازی» تبدیل میشود، در حالی که مطالبات سیاسیشان بیپاسخ میماند. آنچه به جای حمایت بلندمدت به آنها پیشنهاد میشود، به رسمیت شناختنِ کوتاهمدت است.
مکانیسمهای متفاوت به نتیجهای یکسان ختم میشوند. زنان هزینههای «وضوح اخلاقی» را در سیستمی میپردازند که حول محور قدرت سازمان یافته است. مقاومت آنها مرئی میشود، اما محافظت نمیشود. مورد تحسین قرار میگیرد، اما پشتیبانی نمیشود. «مرئی بودن» جایگزین «همبستگی» میشود و «تمجید نمادین» جایگزین «حمایت مادی». در هر دو مورد، جنبشهای تحت رهبری زنان تنها تا زمانی اجازه حیات دارند که معماری بزرگترِ منافعِ دولتی را مختل نکنند.
آنچه از هر دو بافت برمیآید، نه فقط قدرت مقاومت، بلکه نوعی «بیپناهی» است. زنان ایرانی و کرد آسیبپذیرترین نقطه قدرت بنیادگرا را مرئی کردهاند: وابستگیِ این قدرت به اطاعت زنان. با این حال، این افشاگری با محافظت پاسخ داده نشد؛ بلکه در نظمی جهانی جذب شد که با مقاومت زنان به عنوان امری «اخلاقاً برانگیزاننده» اما «سیاستاً مصرفشدنی» برخورد میکند.
مبارزات آنها به عنوان تصویر میچرخد، در هشتگها فشرده میشود و با بیانیههای نگرانی همراه میگردد. در این میان، ساختارهایی که آنها را به خطر میاندازند، دستنخورده باقی میمانند. پیام، آرام اما مداوم است: شجاعت را میتوان تحسین کرد، اما از آن دفاع نمیشود.
این جنبشها امروز در چنین میانهای حرکت میکنند؛ میانِ مرئی بودن و رها شدن، میانِ به رسمیت شناختنِ نمادین و نادیده گرفته شدنِ مادی.
یک گیسو را میتوان برید، اما ریشه با آن از بین نمیرود. مو را میتوان نابود کرد، اما «امتناع» را نمیتوان مصادره کرد. وقتی زنان بدنهای خود را طبق شرایط خود بازپس میگیرند—چه از طریق دفاع مشروع مسلحانه و چه از طریق کنشهای عمومیِ خاموش—نشان میدهند که سلطه در واقع چقدر شکننده است.
این جنبشها راه حلی نهایی ارائه نمیدهند، بلکه «وضوح» میبخشند. سیستمهای بنیادگرا نه تنها با اسلحه و قانون، بلکه با تنظیمِ روزمره زندگی زنان سرپا میمانند. وقتی زنان بدنهای خود را از این اقتصادِ کنترل بیرون میکشند، چیزی بنیادین فرو میریزد. نه با صدای بلند و نه فوراً، اما به شکلی بازگشتناپذیر.