Is it too long to read? Listen to it hier:

Farsi version

سلب مسئولیت

این متن را در حالی منتشر میکنم که میدانم ممکن است برای برخی به‌عنوان هم‌سویی با روایت‌های حکومتی ایران و یا تبلیغ آنها تعبیر شود. با این حال، صراحتاً هرگونه وابستگی حقوقی، سیاسی و فکری به حکومت یا هر ساختار سیاسی دیگری را رد می‌کنم.

من این سطور را نه از جایگاه یک نهاد، بلکه صرفاً به‌عنوان یک ایرانی می‌نویسم؛ کسی که سرزمینش، فرهنگ، تاریخ و مردمش را عمیقاً و صادقانه دوست دارد. آنچه در اینجا آمده، حاصل دلبستگی و دغدغهٔ شخصی و برداشت من از گنج فرهنگی ایران عزیز است.

مقاومت: بزرگترین کج‌فهمی ذهنیت غربی

نگاهی عمیق‌تر به اینکه چگونه روایت‌های فرهنگی ایرانیان دائماً توسط اندیشکده‌های غربی اشتباه تفسیر می‌شوند و چگونه این سوءتفاهم همواره به شکست‌ سیاست‌های غربی منجر میشود.

شکاف میان جوامع در برخی لحظات تاریخی چنان عمیق می‌شود که حتی روشن‌ترین نشانه‌ها نیز درک نمی‌شوند. آنچه برای یک طرف به عنوان بیانیه‌ بی‌کم‌وکاستی از اراده به نظر می‌رسد، برای طرف دیگر تنها به شکل سر و صدا، پروپاگاندا یا در بهترین حالت جزئیات حاشیه‌ای بدون اهمیت استراتژیک جلوه می‌کند. در این میان حتی ایرانیانی که خوراک فکری خود را از منابع اندیشه و فرهنگ غرب و شرق میگیرند، از این شکاف در امان نیستند.

یکی از این لحظات که در طول رویارویی دنیای شرقی و غربی بیشمارند، اخیراً در جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران رقم خورد. در بحبوحه جنگ، در حالی که تهران زیر بمباران بود، رهبران ارشد سیاسی در جریان تظاهرات عمومی در خیابان‌ها قدم زدند. آن‌ها نه از طریق تاسیسات محافظت شده و نه از طریق کانال‌های کنترل شده و دورادور بلکه به صورت فیزیکی در میان مردم ظاهر شدند، در معرض همان خطرات قرار گرفتند، همان فضای عمومی را اشغال کردند و تعمداً زبان بصری فاصله و حفاظتی را که معمولاً معرف سران سیاسی کشوری تحت تهدید است رد کردند.

برای کسانی که در داخل ایران و بخش بزرگی از منطقه هستند، معنای این حرکت نه مبهم بود و نه سطحی. برای این بخش از مردم این اقدام پیامی دقیق درباره ترس، پایداری و حضور منتقل می‌کرد و نشانه آن بود که سران ایران از میدان عقب‌نشینی نمی‌کنند و مهم‌تر از آن، خودِ این تقابل صرفاً با اصطلاحات مادی یا تاکتیکی فهمیده نمی‌شود. با این حال، در رسانه‌ها و گفتمان سیاسی غرب، این صحنه‌ها به ندرت به عنوان امری معنادار ثبت و منعکس شدند. در بهترین حالت، این اقدام به عنوان یک رفتار نمایشی کنترل شده که برای مخاطبان داخلی در نظر گرفته شده بود ترسیم شد و نه جلوه‌ای از یک جهان‌بینی عمیق و منسجم.

این شکاف در تفسیر تصادفی نیست. این موضوع بازتاب‌دهنده یکی از قدیمیترین و پرپیامدترین سوءتفاهم‌ها در ژئوپلیتیک مدرن است: ناتوانی چارچوب‌های غالب غربی در درک کامل معنای مقاومت در بسیاری از جوامع خاورمیانه. این مسئله صرفاً یک مساله زبانی یا یک غفلت آکادمیک نیست بلکه نوعی بدفهمی ساختاری است که سیاست‌ها را شکل داده و برای دهه‌ها در چرخه‌های تشدید تنش نقش داشته است.

مسئله ترجمه

یکی از نقاط ورود به این سوءتفاهم زبان است؛ به طور دقیق‌تر در این فرض که ترجمه منجر به هم‌ارزی می‌شود. مفاهیمی که بیش از همه در این زمینه به آن‌ها استناد می‌شود، «شهادت» و «مقاومت» هستند. در ظاهر، معادل انگلیسی این اصطلاحات کافی و حتی دقیق به نظر می‌رسند. با این حال، سیر تاریخی و مفهومی آن‌ها در اندیشه غربی تفاوت قابل توجهی با معانی آن‌ها در بسیاری از فرهنگهای خاورمیانه‌ای دارد.

در غرب واژه شهید که از کلمه یونانی مارتیز گرفته شده، در اصل به معنای «گواه» بوده است. در کاربرد اولیه مسیحی، این واژه به کسانی اشاره داشت که حتی در مواجهه با آزار و مرگ، به ایمان خود شهادت می‌دادند. با گذشت زمان، به ویژه در زمینه‌های سکولار مدرن، این واژه به طور فزاینده‌ای تصویر یک قربانی را تداعی می‌کند؛ کسی که برای هدفی رنج می‌کشد یا می‌میرد و اغلب لحنی از تراژدی دارد تا پیروزی.

به همین ترتیب، معادل واژه مقاومت که ریشه در کلمه لاتین رزیستره به معنای «ایستادن در برابر» دارد، در واژگان سیاسی غربی عمدتاً به عنوان یک روش عملکردی تکامل یافته است. این واژه به اشکالی از مخالفت، شورش یا نافرمانی تاکتیکی اشاره دارد که اغلب در تضادهای خاص جای می‌گیرد و دامنه محدودی دارد. در این چارچوب، مقاومت به عنوان یک روش درک می‌شود، نه یک هویت. بر این اساس، همچنین شهادت به عنوان پیامد یک درگیری تلقی می‌شود، نه به عنوان نقطه اوج معنادار مسیری اخلاقی.

با این حال، در بسیاری از جوامع خاورمیانه، این مفاهیم در سیستم تفسیری کاملاً متفاوتی به کار گرفته می‌شوند. مقاومت صرفاً تاکتیکی نیست که بتوان بر اساس شرایط متغیر آن را پذیرفت یا رها کرد؛ بلکه در روایتی گسترده‌تر از عزت، تداوم و تجربه تاریخی نهفته است. شهادت تنها پیامد ناگوار مبارزه نیست؛ بلکه می‌تواند نشان‌دهنده اعتبار نهایی حقانیت آن مبارزه باشد. تفاوت در اینجا صرفا معنایی نیست. این تفاوت به نحوه درک ایثار، فقدان و پایداری شکل می‌دهد.

تعاریف متفاوت از پیروزی

این واگرایی زمانی آشکارتر می‌شود که تعاریف زیربنایی پیروزی بررسی شوند. تفکر استراتژیک غربی، به ویژه در شکل مدرن آن، عمدتاً بر این فرض استوار است که بازیگران آن به دنبال به حداقل رساندن هزینه و به حداکثر رساندن بقا هستند. در این چارچوب، پیروزی بر اساس امنیت، ثبات و موفقیت ملموس تعریف می‌شود. حتی زمانی که ایثار به رسمیت شناخته می‌شود، معمولاً به عنوان گامی ضروری به سوی پیروزی نهایی جایگذاری می‌شود. قوس روایی آشناست: قهرمان با سختی‌ها روبرو می‌شود، بر آن‌ها غلبه می‌کند و برای بازگرداندن نظم زنده می‌ماند.

در بسیاری از روایت‌های ایرانی و شیعی، ساختار اساساً متفاوت است. پرسش مرکزی این نیست که آیا دشمن می‌تواند از نظر مادی شکست بخورد، بلکه این است که آیا می‌توان بدون سازش با بی‌عدالتی مقابله کرد یا خیر. وزن اخلاقی روایت نه در نتیجه نبرد، بلکه در خودداری از تسلیم شدن از اصول نهفته است.

در فرهنگ دینی مردم ایران داستان کربلا این منطق را با وضوح خاصی تجسم می‌بخشد. اهمیت این واقعه ناشی از موفقیت نظامی نیست، بلکه ناشی از تصمیم آگاهانه برای مقاومت علیرغم اطمینان از شکست است. در این زمینه، مرگ پیروزی را نفی نمی‌کند بلکه آن را بازتعریف می‌کند. پیروزی از سلامت اخلاقی تفکیک‌ناپذیر می‌شود و شکست معنای متداول خود را از دست می‌دهد. از درون چنین چارچوبی، تمایل به تحمل هزینه‌های گزاف نشان‌دهنده غیرمنطقی بودن نیست. این موضوع بازتاب‌دهنده سلسله‌مراتب متفاوتی از ارزش‌هاست؛ سلسله‌مراتبی که در آن حفظ معنا می‌تواند بر حفظ خودِ زندگی برتری یابد.

ساختار تو در توی فرهنگ ایرانی: جایی که اسطوره و شهادت همگرا می‌شوند

برای درک اینکه چرا مقاومت در ایران نمی‌تواند به یک پدیده صرفاً سیاسی یا حتی صرفاً مذهبی تقلیل یابد، باید به نحوه ادغام سنت‌های روایی مختلف در طول زمان دقیق‌تر نگریست. آنچه پدیدار می‌شود نه یک همزیستی ساده، بلکه یک همگرایی ساختاری عمیق میان دو چارچوب قدرتمند است: سنت حماسی ایران پیش از اسلام و الهیات اخلاقی اسلام شیعی.

سنت حماسی که به وضوح در آثاری چون شاهنامه بیان شده است، قهرمانی را حول انتظار پیروزی بنا نمی‌کند. شخصیت‌های محوری آن اغلب دقیقاً در مواجهه با فقدان تعریف می‌شوند؛ با تمایلشان به ایستادگی در موقعیت‌هایی که موفقیت نامشخص یا حتی غیرممکن است. آنچه در این روایت‌ها حفظ می‌شود پیروزی به معنای متعارف نیست، بلکه تداوم شخصیت و درستکاری است: وفاداری، پایداری و شرفی که تحت فشار شدید حفظ شده است.

قرن‌ها بعد، روایت شیعی کربلا یک منطق اخلاقی موازی را معرفی می‌کند، هرچند با اصطلاحات مذهبی بیان می‌شود. در اینجا، عملِ تعیین‌کننده غلبه بر حریف نیست، بلکه خودداری از مشروعیت بخشیدن به بی‌عدالتی است، حتی به قیمت مرگ حتمی. اهمیت مقاومت نه در نتیجه آن، بلکه در ضرورت آن نهفته است. آنچه در خطر است قدرت نیست، بلکه معناست.

آنچه مورد ایران را متمایز می‌کند این است که این دو سنت جدا از هم نمانده‌اند. با گذشت زمان، آن‌ها در حافظه فرهنگی، زبان و تخیل جمعی در هم تنیده شدند. قهرمان حماسی و شهید مذهبی تدریجاً در یک کهن‌الگوی اخلاقی مشترک همگرا شدند. هر دو در برابر نیروی عظیم می‌ایستند. هر دو فقدان را به تایید تبدیل می‌کنند. هر دو پیروزی را با عباراتی بازتعریف می‌کنند که به موفقیت مادی تقلیل‌پذیر نیست.

این همگرایی نوع خاصی از ذهنیت را تولید می‌کند که از بیرون مکرراً بد فهمیده می‌شود. مقاومت در این زمینه صرفاً یک پاسخ استراتژیک به فشار خارجی نیست. این بیانگر هویت، تداوم حافظه تاریخی و تاکید مجدد بر نظم اخلاقی است. مقاومت کردن تنها یک عمل نیست؛ بلکه همسو شدن با روایتی است که پیش از فرد وجود داشته و فراتر از او گسترش می‌یابد.

دقیقاً در همین نقطه است که یک شکاف بزرگ در تفکر استراتژیک غربی نمایان می‌شود. وقتی مقاومت در درجه اول به عنوان یک تاکتیک تفسیر شود، فرض بر این است که مشروط، قابل تنظیم و در نهایت تحت فشار کافی برگشت‌پذیر است. وقتی شهادت به عنوان فقدان درک شود، فرض بر این است که افزایش هزینه باعث فرسایش تعهد خواهد شد. اما اگر مقاومت در هویت ریشه داشته باشد و اگر ایثار حامل معنای اخلاقی مثبت باشد، دیگر این فرضیات صادق نخواهند بود. فشار لزوماً منجر به عقب‌نشینی نمی‌شود. در برخی موارد، فشار همان چارچوبی را که به دنبال برچیدنش است با تایید روایت تقابل و بی‌عدالتی تقویت می‌کند.

این نه بدان معناست که عوامل مادی بی‌اهمیت هستند، و نه اینکه همه بازیگران به طور یکسان رفتار می‌کنند. با این حال، نشان می‌دهد که یک تقلیل تحلیلی دائمی وجود دارد که یک ساختار پیچیده و تو در تو را از طریق لنز محدودی تفسیر می‌کند. دیدگاهی که انگیزه‌های مادی را بر چارچوب‌های اخلاقی و تاریخی ترجیح می‌دهد. نتیجه این خطا صرفاً یک سوءتفاهم در عبارات انتزاعی نیست. این مسئله تبدیل به یک نقطه کور استراتژیک می‌شود. سیاست‌هایی که بر اساس فرضیات ناقص بنا شده‌اند، همان شرایطی را بازتولید می‌کنند که قرار بود حل کنند. اقداماتی که برای تضعیف مقاومت طراحی شده‌اند، ممکن است در شرایط خاص آن را عمیق‌تر کنند. و دقیقاً همین دینامیک است که بخش بزرگی از تعامل میان ایران و قدرت‌های غربی را در دهه‌های گذشته تعریف کرده است.

نقطه کور استراتژیک

برای دهه‌ها، سیاست غرب در قبال ایران بر اساس این فرض هدایت شده است که افزایش فشار در نهایت منجر به تغییر رفتار خواهد شد. تحریم‌های اقتصادی، انزوای دیپلماتیک و تهدیدهای نظامی همگی با این انتظار به کار گرفته شده‌اند که هزینه‌های فزاینده، مقاومت را ناپایدار کند. این رویکرد مستلزم درک خاصی از عقلانیت است؛ درکی که در آن بقای مادی و ثبات، محرک‌های اصلی تصمیم‌گیری هستند.

با این حال، اگر مشروعیت، هویت و انسجام اخلاقی به جای آسایش به پایداری گره خورده باشد، رابطه میان فشار و نتیجه بسیار کمتر قابل پیش‌بینی می‌شود. در چنین زمینه‌ای، فشار خارجی می‌تواند همان روایت‌هایی را که به دنبال تضعیفشان است تقویت کند. رنج لزوماً تعهد را از بین نمی‌برد؛ بلکه می‌تواند با با زدن مهر تایید بر ادراک تقابل و بی‌عدالتی، آن را عمیق‌تر کند.

هزینه واقعی

در پس همه این‌ها، واقعیت خاموش و دردناک‌تری باقی می‌ماند. در حالی که روایت‌های مقاومت و ایثار می‌توانند برای کسانی که به آن‌ها باور دارند حامل معنای عمیقی باشند، اکثریت مردمی که در این شرایط زندگی می‌کنند تحت تأثیر تعهدات ایدئولوژیک نیستند. آرزوهای آن‌ها بسیار متواضعانه‌تر و بسیار جهانی‌تر است. آن‌ها به دنبال ثبات، امنیت و امکان یک زندگی عادی هستند. آن‌ها می‌خواهند کار کنند، خانواده تشکیل دهند و آینده‌ای را تصور کنند که با جنگ تعریف نشده باشد.

در درگیری‌های طولانی، این صداها تمایل دارند در زیر روایت‌های بزرگتر ناپدید شوند. محاسبات استراتژیک، تعهدات ایدئولوژیک و تفاسیر تاریخی بر گفتمان مسلط می‌شوند، در حالی که واقعیت روزمره زندگی انسانی به پس‌زمینه می‌رود. با این حال، دقیقاً همین زندگی‌های معمولی هستند که بزرگترین بار  این سوءتفاهم را به دوش می‌کشند. سوءتفاهم درباره مقاومت نه صرفاً یک شکست تئوریک بلکه شکستی عملی با پیامدهای ماندگار است. وقتی سیاست‌ها بر اساس خوانش‌های ناقص از جوامع هدف بنا شوند، تمایل دارند همان دینامیک‌هایی را بازتولید کنند که به دنبال تغییرشان هستند. سوءتعبیر منجر به اشتباه در محاسبات می‌شود و اشتباه در محاسبات درگیری را طولانی می‌کند. درک کردن این شکاف مستلزم توافق نیست. به معنای تایید هم نیست. اما بدون آن، استراتژی جدا از واقعیت صحنه باقی می‌ماند و در این شکاف میان ادراک و واقعیت، سیستم‌های انتزاعی نیستند که بیشترین آسیب را می‌بینند، بلکه انسان‌ها هستند.

Kommentare 

* Kennzeichnet erforderliche Felder
Vielen lieben Dank für deinen Kommentar. Wenn du eine Antwort von mir möchtest, hinterlasse mir gerne deine E-Mail-Adresse auf der Seite „Kontakt“ oder schreibe mir eine DM auf meinem Instagram-Account. :)

© Urheberrecht. Alle Rechte vorbehalten. 

Wir benötigen Ihre Zustimmung zum Laden der Übersetzungen

Wir nutzen einen Drittanbieter-Service, um den Inhalt der Website zu übersetzen, der möglicherweise Daten über Ihre Aktivitäten sammelt. Bitte überprüfen Sie die Details in der Datenschutzerklärung und akzeptieren Sie den Dienst, um die Übersetzungen zu sehen.