Farsi Version
دربارهی دوام آوردن
آنچه داستانها به ما میآموزند وقتی امیدی در کار نیست
وقت هایی که استرس دارم، به داستان پناه میبرم، به کتاب یا فیلم. وقتهایی که خیلی زیاد استرس دارم میروم سراغ داستانهای تکراری. چیزهایی که صد بار خوانده ام یا دیده ام. چون دیگر مغزم تحمل هیچ اضطراب و تعلیق اضافه ای ندارد.
برای بار صدم گوشی ام را برمیدارم، کانال های تلگرام و استوری های اینستاگرام را بالا پایین میکنم، فیلم ها و ویدیوهای دردناکی که از ایران آمده اند میبینم و دوباره میگذارمش کنار. کلافه ام. دوباره دراز میکشم جلوی تلویزیون. سپاه غرب به جلوی دروازهی سیاه موردور رسیده است. دروازه باز میشود و انبوه جمعیت اورک ها به سمت آنها میآیند. آراگون به سمت لشکر بر میگردد:
«استوار بمانید! پایداری کنید!
ای فرزندان گاندور! و ای زادگان روهان! برادران من! من در چشمان شما همان هراسی را میبینم که بر قلب من نیز چیره گشته است. شاید روزی فرا رسد که شکوه و شجاعتِ آدمیان فرو ریزد؛ روزی که یاران خویش را واگذاریم و پیمانهای برادری را بگسلیم؛ اما آن روز، امروز نیست! شاید ساعتی از راه رسد که گرگان سلطه یابند و سپرها در هم شکنند، آنگاه که عصرِ آدمیان با غریوی سهمگین به پایان خویش رسد؛ اما آن روز، امروز نیست! امروز، ما نبرد خواهیم کرد.
به نام هر آنچه در این زمینِ پاک برایتان عزیز و گرامیست، از شما میخواهم که ایستادگی کنید، ای مردانِ غرب!»
لشکر اورک ها پایان ندارد، سپاه غرب دربرابر آنها هیچ شانسی ندارند. اما به مبارزه ادامه میدهند. آنقدر ادامه میدهند تا فرودو موفق شود ماموریتش را انجام بدهد، تا سیاهی تمام شود.
من خیلی به این فکر میکنم که در زمانه زوال بی انتها، در زمان تاریکی مطلق، در ناامیدی و بسته بودن تمام درها و پنجره ها و روزن ها، وظیفه انسانهای عادی و معمولی چیست؟ آنجا که هر روش مبارزه ای انگار راهی به تباهی بزرگتریست. آنجا که مردگان آنقدر بیشمارند که فعل زیستن را به شرم می آمیزند، وظیفهی زندگان چیست؟ تئودور آدورنو در جایی گفته (و این نقل قول او این روزها زیاد منتشر میشود): بعد از آشویتز، شعر گفتن بربریت است. من اما به انبوهی از زندانیان فکر میکنم توی آن اردوگاه مرگ، که هیچ امیدی در آن زنده نبود، به اینکه وظیفه انسان در اسارت تباهی چیست؟ صحنه ای از فیلم فهرست شیندلر هست که در آن روزی مثل بقیه روزهای دیگر می آید که همه چیز مانند گذشته است، اردوگاه و زندانیان و مردگان و سیاهی. تنها یک چیز مثل روزهای قبل نیست. ناگهان زندانیان دیگر زندانی نیستند. راستش من فکر میکنم آدورنو و کسانی که مثل او فکر میکنند که در زمانۀ کشتار، ادبیات دیگر مشروعیت ندارد، به اندازه کافی داستان نخوانده اند. آدم ها معمولا داستان خواندن را کتاب خواندن به حساب نمیآورند. درحالیکه ما در دنیایی زندگی میکنیم که اگر برای هر سوالی پاسخی وجود داشته باشد، باید توی داستانها دنبالش گشت. اگر تنها یک جا باشد که در آن ادبیات مشروع باشد، در زمان سلطهی سیاهیست.
آنهایی که داستان زیاد میخوانند میدانند که یک چیز توی اغلب داستانها و حماسه ها مشترک است: نبرد نومیدانه، مردان و زنانی که در تباهی مطلق، بدون امید رهایی، دست از مبارزه برنمیدارند. نبرد نهایی توی داستانها تقریبا همیشه مشترک است و از این چهار رکن تشکیل میشود:
فروپاشی کاملِ امیدِ استراتژیک نه نیروی کمکی در راه است و نه نقشهی زیرکانهای باقی مانده است. مرگ، نه تنها فروکش نمیکند، بلکه لحظه به لحظه چنگال خود را بیشتر میفشارد.
نبرد، فارغ از باور شخصیتها ادامه مییابد، با اینکه مطلقا امیدی به پیروزی ندارند، گویی که نجنگیدن، از مرگ هم هولناکتر است. جنگیدن خود فضیلت است، نه نتیجه اش.
تعلیق در زمان داستان چنان این «واپسین ایستادگی» را به درازا میکشاند که خواننده خود را در میان آن گرفتار و محبوس میبیند؛ گویی زمان از حرکت بازایستاده است.
آنْ لحظهی گرهگشا یک کنشِ ناگهانی، تمام آن هیبتِ وحشت را در هم میشکند. پیروزی تدریجی نیست؛ بلکه یک واژگونیِ آنی است. نکتهی کلیدی اینجاست: هیچکس نمیداند که این لحظه فرا خواهد رسید. این رهایی، چنان ناگهانی میآید که گویی ناعادلانه و معجزهآساست.
و البته که این پیروزی هرگز ناعادلانه و هرگز معجزه آسا نیست. فرودو حلقه را از بین میبرد زیرا ماموریت اوست. آشویتز ناگهان خالی از سربازان نازی میشود زیرا درجایی دورتر جنگی دیگر به پیروزی رسیده است. در نبرد وینترفل در بازی تاج و تخت، تمام زندگان تمام شب با تمام نیرو با لشکر مردگان میجنگند، تمام شب از لشکر زندگان کاسته و به لشکر مردگان اضافه میشود تا در جایی دیگر آریا شاه شب را با خنجری بکشد که طول تمام داستان را طی کرده تا به دست او برسد. در آخرین صحنه از نبرد هاگوارتز، آنگاه که نبرد هاگوارتز به اوج خود میرسد: مدرسه به مخروبهای بدل گشته است. کودکان در برابر قاتلانی آزموده میجنگند. مردگان، شتابان و بیمنطق انباشته میشوند، اما از همه حیاتیتر: اکثر شخصیتها حتی از وجود جانپیچها آگاهی ندارند، چه رسد به اینکه بدانند پیروزی از نظر ریاضی و منطقی ممکن است یا خیر با این همه آنها میجنگند، تا هری به وظیفه و پیشگویی که برایش مقرر شده عمل کند.
معجزه ای درکار نیست. در همان حالی که دیگران در جنگی که برایش پیروزی قابل تصور نیست؛ میجنگند و دوام می آورند تا آن لحظه برسد. لحظه ای که کسی در جایی دیگر به وظیفه ای که برایش مقرر شده است عمل کند. حتا اگر از آن خبر نداشته باشند، یا به آن امیدی نداشته باشند.
آدمهای زیادی از خودشان میپرسند، در محاصرهی سپاه مرگ، از زندگان جز سوگواری چه برمیآید. ایرانیهای زیادی از خودشان میپرسند با اینهمه کشتگان و این گورستانی که به وسعت یک کشور ساخته اند چه باید کرد. من پاسخم را در قصه ها یافته ام.
داستانها به ما نوید نمیدهند که دوام آوردن حتماً با پاداش همراه خواهد بود اما به ما یاد میدهند که محوشدن و ناپدید شدن، نباید خودخواسته باشد. ادبیات، پایداری و تابآوری را برای آن لحظاتی میآموزد که قدرتِ اراده فروپاشیده است، نه به عنوان یک اخلاقِ سیاسیِ همیشگی. بقا در ادبیات، بهندرت پیروزیست، تنها تعویق نابودیست.
باید زنده ماند و برای زنده ماندن جنگید. زیرا ترک کردنِ میدان، و سپردنش به دیگران به معنای تن دادن به جهانی است که سپاه تباهی میخواهد. از یک جایی به بعد وظیفه ما دیگر «خوشبینی» نیست، امید نیست، شورش و نبرد نیست، بلکه تنها وظیفه، خیانت نکردن به «معنا» است. ماندن آن چیزی است که هستیم، دوام آوردن است، زنده ماندن و زندگی است. به هرقیمتی و به هر جان کندنی، زیرا آندم که هیچچیز رو به بهبودی نیست و هیچ گشایشی در مخیله نمیگنجد، وظیفه، باور داشتن نیست، محو نشدن است.